ايشان چندي پيش يادداشتي نوشت با نام برای پسرم که امروز بی گناه سیلی خورد. يادداشتي كه بسيار خوانده شد و بازتاب وسيعي يافت. من هم متاثر از اين نوشته نظر بلندي را در وبلاگشان گذاشتم كه همان را اين جا هم مي آورم.
سلام آقاي كاكايي
بعيد مي دانم كه مرا به ياد داشته باشيد. دانش آموز مدرسه ي نمونه ي ابن سينا كه سر حافظ خواني هاي شما در نمازخانه ي مدرسه، دل بسته ي شما شد. معلم فارسي ما بزرگوار ديگري (آقاي داوري) بود و من عاشق كلاس شما. از كلاس خودم به قصد كلاس شما جيم مي زدم و شما علاقه ي مرا به خودتان دانستيد. مديرمان آقاي بابايي پس از تذكري در نوبت بعد مرا دعوا كرد كه سر كلاس خودم نيستم و شما هم نوازشي به گوش من داديد كه توماني هفت صنار با اين سيلي كه فرزندتان خورده توفير داشت. همان باعث شد در كلاس هاي انجمن شهريار نيايم و گمان كنم كه استعدادم سوخت !
سالها بعد من در فرهنگسرايي كه حالا براي خودم در آنجا مديري شده بودم به همراه هم شاگردي آن سال هايم مرتضي رحيم نواز دعوتتان كرديم به بهاران و حكايت آن سيلي رفت و كتابي كه به جبران آن سيلي به من هديه كرديد و به خنده گفتيد كه به تربيت سنتي باور داريد. كتابتان را هنوز دم دست دارمش و يك شعر آن را كه با خاطره ي خوانش فوق العاده خودتان، گاه در برنامه هايي كه اجرا مي كنم، مي خوانمش:
ديري است با نام تو خلوت مي كنم اي خوب بالا دست
دارد چراغان مي شود با نام تو اين كوچه ي بن بست
من آن وقت ها بسيجي بودم و يكي از مزاحمان مردم در سر چهارراه ها و ايست بازرسي ها. خيلي هم احساس اعتماد به نفس و ايثار و نزديكي به خدا داشتم و مثل همه دوستان آن موقعم، بسيار فروتنانه خودم را معيار حق و باطل مي ديدم. آنچنان باد توي سرمان انداخته بودند و آنچنان اطلاعات غلط از مردمان نيك و مومن روزگار اما مخالف و منتقد در ذهنمان نشانده بودند كه خدا را بنده نبوديم و مومنان خدا را باور نداشتيم. مي توانستيم يا زهرا بگوييم و سيلي بزنيم، خداوكيلي هم اين كارها را مومنانه و از سر صدق و ايمان مي كرديم.
گذشت و روزگار جهتي ديگرم داد. همان طور كه يك سيلي در مدرسه مرا از انجمن شهريار دور كرد اين بار در جامعه شدم سيلي خورده و مسيري ديگر پيش رويم قرار گرفت. در روزگاري كه تازه به سيلي خورندگان پيوسته بودم و هنوز با سيلي زنندگان حشر و نشري باقي بود، دوباره شما را اتفاقي بعد چند سالي ديدم. اين بار جلوي تشكلي منتقد و سياسي كه تازه به آن پيوسته بودم. سلامي عرض كردم، شناختيد و نشناختيد، پاسخ سلامم داديد و بعد از آنكه فهميديد مبتلاي به سياست شده ام انذارم داديد كه از آنها فاصله بگيرم. گفتم: انتخابم نبود استاد، مبتلا شدم. سيلي خوردن ديدم، به درد آمدم، جلو آمدم خودم سيلي خوردم و حالا هم با انگيزه ي بيشتري مانده ام. از آن پس تا امروز هرچه بيشتر با سيلي خوردگان حشر و نشر پيدا كردم و هرچه از سيلي زنندگان بيشتر فاصله گرفتم، درد بيشتري فهميدم. با سيلي خوردگان و باتوم خوردگان و تعزير شدگان آشنا شدم و به گذشته ي خودم، نه شرمگين از خودم كه آن وقت هم بر پايه ي باور و فهم آن زمانم عمل مي كردم، كه شرمگين ديگران و نادم و متامل شدم. تنها از آنهايي كينه به دل گرفتم كه حالا مي دانم كه مي دانستند دروغ مي گويند و مرا با دروغ هايشان فريب مي دادند. آنهايي كه در جلوي صف بودند و هستند و سيلي مي زدند و سيلي مي زنند، كمتر از آن قماشند. آنها از قماش آن روزهاي منند، فريب خورده اي كه بر اساس باورش عمل مي كند. البته اذعان مي كنم كه عمل بر اساس باور در زمان ما به مراتب بيشتر از امروز و در زمان شما به مراتب بيشتر از زمان من بود. در چهره هاي ماها صداقت و البته كمي بلاهت برجسته بود ولي سيلي زنندگان امروز چشم دريده هاي بسياري دارند كه كلام و راه رفتنشان به لات ها بيشتر مي ماند تا فريب خوردگان عقيدتي.
غرض اينكه آنانكه چنين كلب هايي را پرورش مي دهند را بايد دريافت. خدا عمر دهد سيد هاشم آقاجري را، روزي در مجلسي به كلام شريعتي در تبيين سه گانه استثمار، استعمار و استحمار اشاره مي كرد و اضافه كرد امروز ضلع چهارمي افزوده شده به نام "استكلاب". استاد عزيزم، آنكه سيلي مي زند و پاچه مي گيرد كلب است، مشكل آن جايي است كه اين كلب ها را پرورش مي دهد. اين را گفتم كه پاسخ آن روزتان را بگويم كه چرا مبتلا به سياست شدم. سياستي كه به تعبير ارسطو در امتداد اخلاق است. حكايت سياسي شدن ما هم از ديدن همين سيلي ها آغاز شد. تا شنيده بودم باور نمي كردم، اگر باور مي كردم متاثر نمي شدم، تا وقتي كه ديدم، عزيزم را ديدم كه سيلي خورد، تا وقتي كه خودم هم سيلي خوردم و تا حدي فهميدم چه خبر است.
من ناراحت شدم كه پسر شما و برادر من جلوي پدرش و استاد من سيلي خورد، اما اگر استاد من و برادر من از اين رهگذر لحظه اي از حال سيلي خوردگان و مظلومان محجوب و بي شمار مطلع شده باشند و با آنها همدرد، اين همدردي را به آنها تبريك مي گويم و عرض مي كنم، هر روز در لباس شما فرزندان پاكي از اين سرزمين را سيلي زده اند و مي زنند ولي كانون استكلاب جاي ديگري است.
استاد، آنچه اين روزها در وسعت بيشتري مي بينيم، جماعت كوچك تري سال هاست در غربت و بي خبري و در ابعادي بسيار وحشتناك تر تحمل مي كنند. آنها سيلي مي خورند و سيلي مي خورند و سيلي مي خورند و صدايشان هم به جايي نمي رسد. استاد، مشكل اين جاست كه برخلاف تصور آقاي قزوه، اين ها استثنا نيست، قاعده شده است و من و دوستان امروزم كه غالبا همرزمان و هم لباسان ديروز شمايند، بناي مبارزه با اين قاعده را داريم.
آقاي كاكايي لباستان را پس بگيريد، من هم تلاش مي كنم پرچمم را پس بگيرم.

حس ناب قرار گرفتن در کانونی که حتم داری با آن همه دل شکسته و باور صادقانه و با اعتماد به حسی که دچار آن می شوی، امر قدسی در آن واقع است ... حس خوب زیارت، آن هم در این روزهایی که سینه مالامال درد است.
یک آیهای در انجیل هست که من خیلی دوستش دارم و فکر میکنم اگر همهی انجیل تحریف شده باشد، این آیه اصیل است. زیرا بوی سخن یک پیغمبر را میدهد و تصور نمیکنم کسانی که به تحریف یک کتاب آسمانی میپردازند، این قدر شعور و ذوق داشته باشند که چنین جملهی زیبایی بسازند.
میگوید: «ای انسانها! از راههایی مروید که روندگان آن بسیارند. از راههایی بروید که روندگان آن کماند.»
چرا که تاریخ، تکامل، مال کسانی است که خودشان راه تازه انتخاب کردند، یا راههایی برگزیدند که هنوز انسانها و تودهی عوام که همیشه دنبالهرو هستند، و همیشه دیگران برایشان فکر میکنند و تصمیم میگیرند، از آن راهها نمیروند.
«از راههایی بروید که روندگان آن کماند. از راههایی مروید که روندگان آن بسیارند.»
روحانیون قشری قسطنطنیه برای این که به مضمون آیه عمل کنند، هیچ وقت از خیابانهای اصلی و شلوغ عبور نمیکردند، بلکه از کوچه پس کوچههای خلوت میگذشتند. این نشان میدهد که گاه یک زیبایی شگفت، یک فکر بلند، و یک سخن عمیق، در اندیشههایی که شایستگی فهم آن را ندارند، به چه صورت مضحکی تجلی میکند و مسخ میشود.
و علی، این روح پرشگفتی که در همهی ابعاد گوناگون، و حتی ناهمانند بشری قهرمان است، امروز در میان شیعیان خویش چنین سرنوشتی دارد. (دکتر علی شریعتی - علی، حقیقتی بر گونه اساطیر)
چه دشوار مي بود اگر مي دانستي مردي که 1400 سال پيش نيمه شب ها پنهاني از شهر بيرون مي آمده و در نخلستان هاي حومه تنها مي گريسته و چون فرياد بر سينه اش مي کوفت و در حلقوم اش گره مي خورد و راه نفس را بر او مي گرفت و از بيم گوش هاي پست سر در حلقوم چاه مي کرد و عقده ها را آزادانه مي گشود و آنگاه دردها را در چاه مي ريخت و آسوده مي شد، سبک مي شد و همچون مرغي که از آشيانش و از ميان جوجه گانش برگردد با چينه دان خالي باز براي دانه چيدن، دانه درد چيدن، به شهر ملعون برمي گشت، چرا تنها است و چرا در ميان ما نيز هنوز تنها است؟ (دکتر علی شریعتی - مجموعه آثار ، جلد 26 : علی "ع")
اي ازلي مرد براي ابد
بي تو زمين سرد براي ابد
نام قديمت زلب حادثه
نعره برآورد براي ابد
پلک تو شد باز به روي دلم
پنجره گسترد براي ابد
هر گل سرخي که جدا از تو رست
زرد شود زرد، براي ابد
غير دلت لشکر اندوه را
کيست هماورد براي ابد
نام تو عيار ز روز ازل
خصم تو نامرد براي ابد
چشم تو در عين تحير شکفت
آينه پرورد براي ابد
دست تو از روز ازل زد رقم
بهر دلم درد، براي ابد
مست شد از باده ي روشنگرت
اين دل شبگرد براي ابد
صبح ازل مهر تو در من گرفت
شعله ورم کرد براي ابد
زنده ياد "حسن حسيني"

کاش می شد برای گرفتن خون با مشت می زدن تو بینی آدم بشکنه خون بیاد یا شکم آدمو با چاقو می دریدن و هر چن تا سی سی که می خواستن خون بر می داشتن اما از سرنگ استفاده نمی کردن.
دیروز تو اداره آزمایش خون داشتم. جلوی همکارا خیلی سعی کردم عادی جلوه بدم ولی فکر کنم فهمیدن. خیلی بد شد.
دو هفته پیش رفتم پزشک که برام پنی سیلین تجویز کرد. چون پدرم همراهام بود یواشکی آمپولو از مشمای داروها انداختم بیرون. (از خواهر عزیزم که میدونم این مطلبو میخونه برادرانه خواهش میکنم به بابا اینا نگه. خودش خوب میدونه چقد از آمپول میترسم.)
از آمپول میترسم چون درد داره و دورهی کودکیم خاطرههای بدی به خصوص از پنیسیلین دارم اما از اون بدتر موقعی بود که داشتم درد میکشیدم اما بهم میگفتن "آمپول که درد نداره!" کفر آدم اون وقت بالا میاد.
به خاطر همین امشب که پرستو خانمو برای زدن پنی سیلین بردم درمونگاه به شدت احساس بچهی پنج شش سالهیی که از درد آمپول هوار میزد و در مقابل جملهی مزخرف "آمپول که درد نداره" گریهکنون داد میزد "درد داره" رو درک میکردم. از تمام والدین عزیز خواهش میکنم این دروغ بزرگو دیگه تکرار نکنن که دردش از خود آمپول بیشتره.
يا رب سببی ساز که يارم به سلامت
بازآيد و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن يار سفرکرده بياريد
تا چشم جهان بين کنماش جای اقامت
فرياد که از شش جهتام راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتی کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
ای آن که به تقرير و بيان دم زنی از عشق
ما با تو نداريم سخن خير و سلامت
درويش مکن ناله ز شمشير احبا
کاين طايفه از کشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش که خم ابروی ساقی
بر میشکند گوشهی محراب امامت
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بيداد لطيفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت
فال دیشب من در شب چله چنین بود. توضیح آن که همسر گرامی، پرستو خانم از آمدن این فال بسی مسرور شد. نامبرده نزدیک به یک هفته است ما را در این شهر پرخطر و گرگزده تنها رها کرده و تشریف بردهاند به سفر بوشهر نزد خالهها و داییها. سالگرد مادربزرگ مرحوماش بود و من نتوانستم بروم. در این مدت هم مریضی نبود که به سراغم نیاید. از دیروز تا حالا در تب میسوزم و ناچار مادرم را بر سر بالینام کشاندهام (این جدا از تب فراق یاره). مادره دیگه. از وقتی آمده خفه ام کرده از بس آب لیموشیرین و نشاسته کرده تو حلقم. البته باید یادی هم از دکتر معین عزیز کنم که هم دیروز برای سرفه های مزمن چند ساله ام ویزیت ام کرد و هم تلفنی احوال پرسی کرد تا مثل همیشه شرمنده ی اخلاق نیکو و لطفی که دارد باشم.
امشب قرار است خانم تشریف بیاورند تا برهاندم از بند ملامت، اگر گیر نده که باید بروم دکتر و از اون بدتر اینکه آمپول هم بزنم. من از آمپول به اندازهی مار وحشت دارم.
آن قدر در تغيير خودم دست دست كردم تا تغيير خودش را بر من تحميل كرد. هميشه به پيشدستيام نسبت به تغييراتي كه پيشارويم بودند ميباليدم و از آن بهرهها برده بودم ولي اين بار اعتراف ميكنم كه شكست خوردم. تلخي ماجرا آن گاه بيشتر ميشود كه تغييرات را مدتها بود درك كرده بودم اما نابخردانه آنها را ناديده ميگرفتم و احساسي عمل ميكردم. تغييراتي كه خيلي فوري و ناگهاني نبودند و مدتها بود زنگهاي هشدار آن را ميشنيدم. شدم مانند كسي كه بر سر فرد عزيزش كه دچار مرگ مغزي شده ايستاده و هنوز اميد به حيات او دارد. اين توهم را آن قدر كش دادم تا حالا مني كه اغلب تلاش ميكردم موقعيتها را رقم زنم، در موضع آچمز قرار گرفتهام. كمي سخت است اما واقعيت دارد. تجربهيي بود و گذشت، بيفايده كه نبود هيچ بهرههاي زيادي هم بردم. ياد گرفتم و حالا تلاش ميكنم تا فقط خاطرات خوبش بماند.
بسيار بردهام و حالا يك بار هم باختهام. از اين پس دوباره تلاش ميكنم تا خودم آينده را رقم زنم و منتظر محال نمانم. آرمانگرا ميمانم اما واقعبين، اين گونه هم خودم ميمانم و هم پيرامون را ميپايم تا بعد گلهيي نماند.
فَاِنْ دَعَوْتُكَ اَجَبْتَنى وَاِنْ سَئَلْتُك َاَعْطَيْتَنى وَاِنْ اَطَعْتُكَ شَكَرْتَنى وَاِنْ شَكَرْتُكَ زِدْتَنى
باز موعدش رسيده. در برابر بزرگي نيايش عرفه دست و دلم مي لرزد. خدا را شاكرم كه باز فرصتي داده تا با حسين (ع) در عرفه هم نوا شويم. فرصتي كم نظير براي تمركز و شناخت از خود، قياس گويا با خالق و ارتباط با او؛ انت الذي ... اناالذي ... .
در گيرودار روزمرگيهاي روزافزون احساس نيازم به اين گونه فضاها بيشتر شده است. جلسهيي براي ساعت 2 تا 5 امروز در اداره گذاشتهاند كه فعلن در حال تلاش براي هوا كردن آنم تا ببينم چه ميشود. امروز به روال سالهاي گذشته در حسينيه ارشاد آيين نيايش عرفه برقرار است. از ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهر شروع ميشود و سخنران آن دكتر ناصر مهدوي است. درست همزمان با جلسهي ما!
هرجا كه بودي اگر حالي بود و لطفي مرا هم دريغ نكن.
درد من حصار بركه نيست. درد من زيستن با ماهياني است كه فكر دريا به ذهنشان خطور نميكند.
صمد بهرنگي
چه قدر حرفهايي كه براي گفتناند اما نه به زبان و نه به قلم و كيبورد نميآيند زياد شدهاند. آيا اميدي هست كه روزي اين لكنت كه چه مي گويم، اين لالي به سر آيد؟
شريعتي به درستي ميگفت حرفهايی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازهي حرفهايي است که برای نگفتن دارد.٭ من از آن سو گمان ميكنم بيارزشي و خفت هركس به ميزان حرفهاي فروخوردهيي است كه براي گفتن دارد. اين اگر ملاك درستي باشد، احساس خفت و بيارزشي كه ميكنم از خودم و جامعهيي كه عضوي از آن هستم، به وسعت همهي دردهايي است كه ميكشيم.
٭ گاهي براي خودم اين فراز از سخنان دكتر را اين گونه مي خوانم: ارزش عمیق هر کسی به اندازهي تواني است که برای "نه گفتن" دارد.
هوس يه آبگوشت حسابي تو جاده فيروزكوه كردم. دو سه كيلوتر بعد فيروزكوه يه ديزي سنگي كوچيكه كه هميشه وقت ظهر ماشين و كاميونها رو اون جا رديف پارك كرده ميتونيد ببينيد. ديزيهاش حرف ندارن. حالا كه هوا رو به خنكي گذاشته ميشه دوباره پروژهي فصل سرما و ديزي + چاي + قليون رو شروع كرد. احتمالن بشه روز جمعه رو به اين امر مهم اختصاص داد. البته بايد يكي از قليوناي خودمو ببرم؛ اون جا قليون بساط نداره. فقط ميمونه اين شكم صاب مرده كه روز به روز جلوتر ميياد. فيروزكوه نبود؟
اینجا را به هیچ وجه از دست ندهید.
ديروز احمدرضا حائري دوست داشتني و عزيز هم به جرگهي متاهلين پيوست. احمد از آن دسته انسانهاي كميابي است كه شرافت و انسانيتاش آرمان گرايانه است و حد نميشناسد و اين مسالهيي است كه گاه باعث تحسين، گاه باعث حيرت و گاه باعث سختي مراوده با او در قالب عرف زمانه ميشود. هر آن كس كه اندك آشنايي با او داشته او را "خاص" يافته و از معاشرت با او كه دامنهي اطلاعات وسيعي به واسطهي مطالعهي فراوان دارد و خوش سخن هم هست، لذت برده است. احمد در كل بين دوستان بسيار محبوب است و من در اين جا به خاطر ازدواجاش تنها به بخشي از خوبيهاي او اشاره كردم و از اين كارم هم بسيار خوشم آمد. (يك بار هم از يكي به مناسبت شاد و خوبي مثل ازدواجاش ياد شود، خوب نيست؟) احمد ما خوبيهاي ديگري هم دارد و البته برخي افراد مغرض ميگويند بدون گير هم نيست. به هرحال براي او و همسر گرامياش آرزوي بهترين روزها و سالهاي طولاني توام با عشق و صميميت و پيشرفت و پول و فرزند صالح به خصوص دختر و مسافرت و خانهي بزرگ و شغل مناسب و سلامتي و ادامه تحصيل و تماشاي فيلمهاي خوب و شنيدن موسيقيهاي گوشنواز و خواندن كتابهاي به درد بخور و داشتن دوستان خوب و ترك سيگار (براي احمد) و باقي خوبيها را برايشان دارم. انشاالله سفر بهشان خوش بگذرد.
راستي روز عقد احمد با سالروز عروسي من و پرستو همزمان شده و ميتوانيم از سال بعد با برگزاري مراسم مشترك هزينهها را تقسيم كنيم. نظرت چيه احمد؟
نميشود از يك بزرگمردي كه اين روزها ناباورانه از ميان ما رفت سخن نگفت. مرحوم سعدايي را كساني كه ميشناختند ميدانند كه چه ويژهگيهاي برجستهيي داشت. مردي ساكت و بيادعا و در كار خير و فعاليتهاي اعتقادي، تلاشگري بيريا و خالص كه تعريف از او را در زماني كه درگذشته است سخت ميكند. او شايستهي بهترين تعريفها و تمجيدها در زمان حياتاش بود كه حيف چون بسياري از خوبان وقتي كه از ميانمان رفت يادمان ميافتد كه قدرش ندانستيم و كاش وقتي در ميانمان بود به نحوي به او ميرسانديم كه ميفهميم بزرگياش را.
براي خانوادهي محترم و عزيز سعدايي و بستهگان و دوستاناش به خصوص هم حزبيهايام در جبهه مشاركت آرزوي صبر دارم، براي او فاتحهيي ميخوانم و از خداي مهربان ميخواهم اين ميهمان تازهاش را با فضل و كرماش مورد رحمت قرار دهد.
گاهي جملهيي، حرفي كه قبلن هم شايد زياد شنيده باشي در يك لحظهي خاص جور ديگري از هميشه بر دل مينشيند. گويي براي اولين بار با آن مواجه شدي و گاه آن را به مثابه معجزهيي رهايي بخش مييابي. چندي پيش اس ام اسي از مادرم دريافت كردم كه خيلي ساده در آن پرسيده بود "پسرم چطوري؟" در 32 سال زندهگيم بارها مادرم حالم را پرسيده و شايد مسخره باشد كه يكباره اين سوآل هميشهگي ناگاه معنايي تر و تازه و خاص پيدا كند. اصلن در آن لحظه انگار براي اولين بار به نكتهيي مهم، خيلي مهم ، اين كه فرزند مادري هستم كه حال من براي او مهم است پي برده بودم. دقايقي طولاني به اس ام اس زل زده بودم و به اين معناي ساده فكر ميكردم. داشتن مادري كه هميشه نگران حالم است.
امروز يك بار ديگر چنين تجربهيي دست داد. "استعينوا بالصبر و الصلوه". نميتوانم انتظار داشته باشم كه شما هم خيلي از اين جمله حالي به حالي شويد. كما اينكه بارها من هم آن را جاهاي مختلف در قرآن و در و ديوار شهر ديدهام و به سادهگي از آن عبور كردهام. شما هم ميتوانيد آن را در اين وبلاگ ببينيد و به سادهگي از آن عبور كنيد اما يك لحظه توجه كنيد كه چه اقتدار و اطميناني در اين جمله است؟ چه راحت حكم داده، تبصرهيي هم ندارد كه براي چه مشكلي اين نسخهي 2 دارويي به كار ميآيد؟ نگفته است هم كه بعدش چه ميشود فقط با يك اعتماد به نفس خاصي گفته از صبر و نماز كمك بگيريد. به تفاسير مراجعه كردم ديدم اغلب از صبر به روزه تعبير شده است ولي قطعن محدود به اين معنا نيست مگر روزهيي با معناي فراختر از آن چه از روزه ميشناسيم. الميزان هم به اين معنا محدود نكرده بود. داشتم غرق در تفاسير دو بار تكرارشدهي اين جمله در قرآن ميشدم كه ديدم دارد مرا از اين حال خوش و ناخوش و خاص مواجهه با اين جملهي پرمدعا باز ميدارد. صفحات باز شده را بستم و دوباره به خودم گفتم "استعينوا بالصبر و الصلوه". خيلي عجيب و با اعتماد به نفس و پرمدعاست؛ جوري كه به دلم نشست.
دوستان!
پایان سال ۸۴ قراردادم با یک شرکت دولتی که یک سال و دو ماه در آن جا خدمت می کردم تمدید نشد و در واقع اخراج شدم.کارشناس روابط عمومی بودم و مدتی هم سرپرستی آنجا را بر عهده ام گذاشتند.
مدیر مستقیم ام از کارم بسیار اظهار رضایت می کرد و همیشه می گفت اگر بخواهد فقط یک نفر را نگه دارد آن نفر منم.خداوکیلی من هم سعی می کردم آن چه در توانم بود را انجام دهم.دزدی هم نکردم.تو کار کسی هم نگذاشتم٬ با هیچ کس هم مشکلی نداشتم.همه چیز تا روز آخر خوب بود.قضیه تعدیل نیرو هم نبود.همین حالا دنبال یک نفر به جای من هستند٬اما نمی دانم چرا مرا نگه نداشتند!سوآل هم کردم جوابی ندادند.مدیر عامل هم وقت ملاقات نداد.ولی مدیر مستقیم من گفت که مدیر عامل هم از من کاملا راضی است.فقط می گفتند روی من حساسیت است.نگفتند چه حساسیتی و چه کسانی با دیدنم کهیر می زنند.حتا صوری هم شده نگفتند از من ناراضی اند.شغلم هم کار خیلی مهم و حساسی نبود که بخواهم خدای ناکرده تو کار شیفته گان خدمت بگذارم.
به نظر شما چرا مهرورزی شدم؟
از امروز رسما و طبق قانون "جوان" محسوب نميشوم. ديشب حال خاصي داشتم و راستشو بخواهيد كمي احساس پيري ميكردم.رفتم جلوي آينه براي خودم ترانههاي مرتبط مثل "در بهار زندگي احساس پيري ميكنم" يا "موي سپيدو توي آينه ديدم" را بخوانم،ديدم اصلا مويي نمانده. بيخيال شدم و به جاي آن برنج و قاطي تن ماهي كردم و با ماستي كه حسابي شورش كرده بودم براي "بقا" تلاش جانانهاي كردم.
اولين صبح دوران پس از جواني هم با اشتياق بي حد و حصر شیطنت و مردم آزاری زدم بيرون.اما غم نان مرا به محل كار جديدم كشاند. بعد هم اولين مرخصيام را در اولين ساعت كاريام گرفتم تا پيگير تسويه حساب با محل كاري قبليام شوم كه مرا مشمول مهرورزي كردند و هري…(بعدا در اينباره حرفا و مستندات جيگري دارم كه به موقعش رو وبلاگ ميذارم).
سال نو ، سن نو ، شغل نو ، اهدافي نو و عشقي هر روز نو به نو دارم. مطمئنم كه در جنگ با زندگياي كه ميخواهد مرا اسير روزمرگيهايش كند پيروز خواهم شد. عجب احساس كودكي خوشايندي دارم. راستي كي ميآد بريم با دختراي محل ليلي بازي كنيم؟
برای من امروز سالروز "تولد" مصدق كبير است.بزرگمردي كه نامش افتخار نهتنها ما ايرانيها كه همهي كساني است كه هنوز غرور و هويت و مبارزه براي شايسته زيستن برايشان معني دارد.اگرچه در انزوا بدرود حیات گفت.
بدبختانه اين شغل لعنتي امكان احمدآباد رفتن را از من دريغ كرد تا از آن فضاي پاك و روحبخش، اميد و انرژي دوبارهاي بگيرم كه اين روزها سخت به آن محتاجم.عیبی ندارد٬از من واجب تر آنجا بود.
ساعتي پيش هم از خانه تماس گرفتند كه يك نفر مامور با لباس شخصي به در منزلمان رفته و در مورد NGO يي كه دبير آن هستم با كمي تندي پرسوجو كرده و تا حدي اعصاب خانواده را به هم ريخته.
اميدوارم بامبولي در كار نباشد. بود هم بود ديگر؛چه كنم.
كلي خبر و مطلب سياسي تايپ كرده بودم كه پريد.منم ديگر حال تايپ دوباره ندارم.
من ديجه انرجي ندارم،حتا هستهاي.
