تبليغاتX
هبوط ناتمام
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود

حيف شد. درباره­ي قطبي فقط همين به ذهن­ام مي­رسه. او مث هر خوب ديگري در ساختار ما حل شد، مث ما شد، خراب شد و حرام. به همين ساده­گي اين اتفاق بزرگ فوتبال پس از انقلاب ما كه با خود فرهنگ جديدي را آورده بود از دست رفت. او اسطوره نبود (به همين دليل درباره­ي او واژه­ي اتفاق را به كار بردم) و پارسال كمي درباره­اش اغراق شد اما كوچك هم نبود آن قدري كه اين روزها كوچك و ضعيف به نظر مي­آمد. برترين مرد فوتبال ما كه به نظر من در حال حاضر فيروز كريمي است يادم هست درباره­ي قطبي پارسال گفت: صبر كنيد مدتي بگذرد، بيش­تر با ماها بگردد و عين خودمان شود بعد قضاوت كنيد. و چه دقيق گفت اين مربي كاركشته­ي روان­شناسي خوانده.

كاش امسال قطبي نمي­آمد. يا كاش در صورتي مي­آمد كه مديريتي درست دست كم در حد پارسال حبيب كاشاني بالاي سر تيم بود. قطبي پارسال به آن محبوبيت و موفقيت قابل تكرار نبود ولي اين گونه هم نبايد مي­شد. امسال پرسپوليس و مربيان و بازيكنان­اش همه به يك عامل مي­بازند و آن مديريت ضعيف است. اوضاع امروز پرسپوليس آن زماني كه مصطفوي مديرعامل شد قابل پيش­بيني بود. اين كوچك مرد خوش شانس بارها و بارها ثابت كرده كه مدير نيست و مانند بسياري از كارنابلدهاي ديگر هنوز در عرصه­هاي بزرگ ورزشي جولان مي­دهد. مصطفوي فقط به خاطر موضع منفي­اش در برابر كساني چون صفايي فراهاني از سوي علي آبادي قدر ديد اما چه كند كه قدرشناسي از جهت عمل­كرد قابل قبول را بلد نبود و نيست.

تحت چنين مديريت ضعيفي است كه آدم­ها هوس قالتاقي به سرشان مي­زند و به جاي كار خود مي­پردازند به دلالي بازيكن و حاشيه سازي. حيف اين تيم و مربيان و بازيكنان و تماشاگراني كه سكان­دارشان بايد امثال مصطفوي و بچه­يي مثل آخوندي باشد.

راستي در اين آشفته بازار يك برنامه­يي هست كه فراتر از فرهنگ و چارچوب­هاي رايج ما دارد حركت مي­كند. ارتباط استعفاي قطبي با افشاگري­هاي فردوسي­پور حال چه مستقيم و چه غير مستقيم، قطعي است. اين­جاست كه نقش رسانه­هاي آزاد در جلوگيري از فساد معلوم مي­شود. قطبي يا ماركو يا هر دو خوب فكر همه جا را كرده بودند و با شناخت خوبي از اوضاع در صدد فريب كاري بودند اما اين يك استثنا را نديدند، فردوسي پور و برنامه­ي فوق العاده­اش 90. امثال مصطفوي حق دارند از آن بدشان بيايد و بروند دنبال ورزش و مردم و بهرام شفيع. همان طور كه مشابه مصطفوي­ها در سياست و جامعه از رسانه­هاي آزاد بدشان مي­آيد و ترجيح مي­دهند يا توقيف­شان كنند يا اطلاعاتيزه­شان كنند. (روزنامه­ي اطلاعات)

مطلبي كه هنگام انتخاب مصطفوي به مديرعاملي پرسپوليس نوشتم.

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

خيابان­هاي شلوغ تهران تبديل به بحراني شده كه حل آن دست کم در كوتاه­مدت كار دولت و شهرداري نيست. بحث از اين كه چرا اين طور شده و تقصير از كيست فايده­يي ندارد. اين من و شما هستيم كه چه سواره و چه پياده اين روزها ساعت­هاي زيادي از عمرمان را در ترافيك يا كنار خيابان در انتظار تاكسي هدر مي­دهيم و اعصابي هم براي ساعت­هاي خارج از ترافيك­مان نمي­ماند. در اين وانفسا به نظر مي­رسد كه بخشي از راه حل در اختيار هريك از ماست كه ماشيني زير پايش است.

من به عنوان يك ناظر بيروني گاهي اين صحنه را مي­بينم شرم مي­كنم كه سر تقاطعي، جايي، تعداد زيادي آدم پير و جوان از سرما در خود جمع شده­اند و دست رو به ماشين­هايي دراز مي­كنند كه خالي از مسافر و تك سرنشين يا حتا دو سه سرنشين هستند و به راحتي از مقابل انسان­هايي كه وامانده در خيابان ايستاده­اند، گاز ماشين را مي­گيرند و مي­روند. ديدن اين صحنه­هاي زننده تنها از فرط تكرار است كه عادي شده وگرنه خيلي زشت است. نمي­فهمم كه چرا نبايد من با ماشين پرايد باشد يا كمري يا زانتيا يا هر ماشين ديگري كه دارم با يك نيش ترمز دو تا آدم را در مسيرم سوار نكنم تا هم كمي از بار ترافيك كم كرده باشم و هم دو تا انسان را در سرماي اين روزها زودتر به مقصد رسانده باشم؟ كمي رحم در دل مي­خواهد تا از كنار مسافران معطل مانده­ي بي­شمار كنار خيابان به آساني نگذريم. كاش نگذاريم تماشاي صحنه­هاي غيرانساني همين طور عادي شود. تصوير عبور خودرويي كه حتا يك نفر جا دارد از كنار انبوه آدم­هايي كه اول صبح يا دم غروب كنار خيابان مي­لرزند به خدا خيلي زشت است. حالا خدا نكند جايي باشيم كه بساط انتقاد از بالا تا پايين دنيا و مملكت باشد، از همه جلوتريم اما حاضر نيستيم كم­ترين قدمي را خودمان برداريم.

البته اين را هم بگويم كه اگر جايي ديديد آن مسافرها سهم مسافركشي هستند كه آن حوالي است و بالاخره با كمي معطلي سوار مي­شوند، نان آن مسافركش را آجر نكنيد در غير اين صورت معطل نكنيد و سوارشان كنيد.

اگر اين پست را به 10 نفر ماشين دار بفرستيد یا ۱۰ مسافر را به مقصد برسانید تا آخر هفته خبر خوشي مي­شنويد و اگر كوتاهي كنيد سرنوشت بدي در انتظارتان خواهد بود. از ما گفتن

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

درد من حصار بركه نيست. درد من زيستن با ماهياني است كه فكر دريا به ذهن­شان خطور نمي­كند.

صمد بهرنگي

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

چه قدر حرف­هايي كه براي گفتن­اند اما نه به زبان و نه به قلم و كيبورد نمي­آيند زياد شده­اند. آيا اميدي هست كه روزي اين لكنت كه چه مي گويم، اين لالي به سر آيد؟

شريعتي به درستي مي­گفت حرف­هايی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه­ي حرف­هايي است که برای نگفتن دارد.٭ من از آن سو گمان مي­كنم بي­ارزشي و خفت هركس به ميزان حرف­هاي فروخورده­يي است كه براي گفتن دارد. اين اگر ملاك درستي باشد، احساس خفت و بي­ارزشي كه مي­كنم از خودم و جامعه­يي كه عضوي از آن هستم، به وسعت همه­ي دردهايي است كه مي­كشيم.


٭ گاهي براي خودم اين فراز از سخنان دكتر را اين گونه مي خوانم: ارزش عمیق هر کسی به اندازه­ي تواني است که برای "نه گفتن" دارد.

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

هوس يه آب­گوشت حسابي­­ تو جاده فيروزكوه كردم. دو سه كيلوتر بعد فيروزكوه يه ديزي سنگي كوچيكه كه هميشه وقت ظهر ماشين و كاميون­ها رو اون جا رديف پارك كرده مي­تونيد ببينيد. ديزي­هاش حرف ندارن. حالا كه هوا رو به خنكي گذاشته مي­شه دوباره پروژه­ي فصل سرما و ديزي + چاي + قليون رو شروع كرد. احتمالن بشه روز جمعه رو به اين امر مهم اختصاص داد. البته بايد يكي از قليوناي خودمو ببرم؛ اون جا قليون بساط نداره. فقط مي­مونه اين شكم صاب مرده كه روز به روز جلوتر مي­ياد. فيروزكوه نبود؟

اینجا را به هیچ وجه از دست ندهید.

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  |