جملهي معروفي از آيت الله خميني هست كه گفت: "ما مامور به وظيفه ايم و نه مسوول به نتيجه". اين ديدگاهي است كه براي فعاليت هاي آرمان گرايانهيي از جنس دههي 60 بسيار به كار مي آمد. اما براي كساني مثل من كه تحت تاثير آموزههاي دوران پس از جنگ از آرمانگراييمان به نفع واقعگرايي كاسته شد اين جمله در آرمانيترين حالت به اين صورت اصلاح شد: "ما مامور به وظيفه ايم و متعهد به نتيجه" و در شكل واقعياش شد " ما مخير به وظيفهايم و نگران نتيجه"! به بيان ديگر محافظه كاري نتيجه گرايانه و پراگماتيزم در روح و جان فعاليتهاي سياسي اجتماعيمان رخنه كرد. اين مساله تا حدي قابل توجيه بود. به هر تقدير از هر فعاليتي انتظار بهبود اوضاع ميرفت و طبيعي بود كه در دنياي واقع گراتر شده ما هم واقع گرا شويم. واقعيت هم گاه تلخ است و اين گونه بود كه ما هم گاهي تلخ شديم و از خودمان شايد خوشمان نيامد اما اين طور ميفهميديم كه گاهي براي رسيدن به آرزوهاي بزرگتر بايد به اين تلخيها روي خوش نشان داد و گاهي به قول معروف دفع افسد به فاسد كرد.
اصلاحات و اصلاح طلبان در اين رابطه تجربه بسيار دارند. در اين بين پس از مدتي ايدهي "سياستورزي" به ماده اوليهي تئوريزهي كامل پراگماتيزم تبديل شد اما "بايد كوتاه آمد" را خيلي ها بيش از هر پيام ديگري از آن دريافت كردند. اما نكتهي جالب آنجا بود كه به موازات پررنگ شدن اين مفاهيم روز به روز از دستآمد اصلاحات كاسته مي شد و گويي سياستورزي و پراگماتيزم به نوعي "تئوري بقا" و شايد بهتر باشد بگويم "تئوري بقا در حكومت حتا به قيمت فنا در جامعه" فرو كاسته شد. كمتر جايي ديديم كه سياستورزي يا پراگماتيزم در توجيه پايداري و مقاومت آمده باشد و گويي كار ويژهي اين واژهها تنها به كاهش تلخي شكستها و عقبنشينيها فرو كاسته شد.
از جمله ديگر تبعات گسترش اين شكل از سياست ورزي كم رنگ شدن گفتماني منابعي چون دين و اخلاق در ادبيات سياسي ما بود. گويي اين مفاهيم جاهايي با سياست ورزي مرسوم سازگاري نداشتند و مانع از سكوتها و كوتاه آمدنهاي بقا محورانه ميشدند.
اين مساله چندان پيش رفت تا به يك احساس خطر عمومي تبديل شد. شايد هم نتايج عكس سياستهاي به ظاهر نتيجه گرايانه باعث تشديد اين احساس شده است. دو پاي سياستي كه قرار بود يكي در جامعه و ديگري در دولت باشد هر دو قلم شدند و اين همه كوتاه آمدنها و سكوتها بدون دستآوردي قابل ملاحظه ادامهي اين رويكردها را به شدت به زير سوآل برد. اين در حالي است كه هيجان انتخابات متعدد سالانه مانع از آن ميشود كه مجالي پيش آيد براي بررسي راهي كه ميرويم و آنچه ميگذرد.
چنين بود كه براي خلاصي از اين بنبست گاهي كساني چون سعيد حجاريان از جايگزيني سياست ورزي جامعه محور به جاي سياست ورزي پارلمانتاريستي هميشه جاري و هميشه بازنده سخن گفتند و به مرور صورتهاي ديگري از اين دست پيشنهادات رديف شد.
درخواست اخير سيد محمد خاتمي مبني بر اتخاذ سياست تهاجمي در برابر مخالفان اصلاحات به نظر رسيد كه نشانهي اتفاق بزرگي ميتواند باشد؛ حوصلهي سيد خندان هم ممكن است سر برود. از آن سو اين روزها در رد رويهي موجود نتيجه گرايي صرف در ميان اصلاح طلبان زمزمههاي هرچند دير اما مباركي به گوش ميرسد. كساني كهديشب سخنان نغز و پرمايهي مصطفا درايتي را در مراسم احياء جبهه مشاركت در نكوهش نتيجه گرايي شنيدند كه اميدوارم آنها را در حسينيه ارشاد هم گفته باشد و سخنان علوي تبار در همين مراسم نشان از اين بيداري در بين اصلاح طلبان است كه اميدوارم فراگير شود. محسن آرمين هم ديشب در پايان مراسم در صحبتي كه با وي داشتم از شكل گيري اين احساس عمومي گفت و اظهار كرد كه او هم هفتهي گذشته در مشهد در همين باب سخن گفته است. نميدانم كه آيا باز هم اميدي دل خوش كنك است و يا جدي است. اما احساس ميكنم كه ديگر به حناي سياست ورزي محافظه كارانه در برابر اقتدارگرايان رنگي نمانده است و احساس بر خوردن به عزت به برخي اصلاح طلبان مستولي شده است. رگه هايي از اين تغيير را در مسايل ديگري چون انتخاب كانديدا براي رياست جمهوري هم اخيرن ميشود ديد. آن هايي كه حواس شان هست به توجيهات سياست ورزانه يي براي حمايت از كانديدايي از راست و امثال كروبي و ... . آيا اين ها نشانه يي از آن است كه زمان بيداري اصلاحات از خواب گران سياست ورزي پراگماتيستي و پارلمانتاريستي فرا رسيده است؟ آيا بار ديگر نياز به ندايي است كه ميگفت "ما مامور به وظيفهايم و نه مسوول به نتيجه"؟
مدگرايي يكي از آفات كار سياسي در كشور ما شده است. اين اعتقادي است كه از دورهي اصلاحات داشتهام و احساس ميكنم به ميزاني كه از حضور موثر تئوريسينهاي مولف و در عين حال اصيل در عرصهي سياست كاسته ميشود، مدهايي كه عرضه ميشوند سطح نازل تري پيدا ميكنند.
ميدانم كه اين نحوهي ورودم به بحثي كه در نظر دارم خيلي مناسب نيست و شايد دوستاني را بيازارد. اما فكر ميكنم مسالهي مهمي مثل انتخابات رياست جمهوري تحت تاثير يك سري مدگراييهايي كه حداقل بخشي از آن سرچشمهي زلال و شفافي ندارد، ما را به سمت تكرار تجربههاي تلخ گذشته و شايد امتداد مسير ناميمون فعلي و دو دورهيي شدن بدترين دولت پس از انقلاب رهنمون ميكند.
مخالفتهايي كه اين روزها با كانديداتوري خاتمي ميشود تا جايي كه من ديدهام تنها در مقام بيان يك سري ملاحظات يا نقدهايي هستند كه با فرض صحت آنها در خوشبينانهترين حالت در هر نوع انتخاب و تصميم ديگري هم كمابيش وجود دارند. انفعال و پذيرش شكست از اكنون، از موضع راديكاليسم به كانديداي راست رسيدن، نوعي غر غر گرايي و آشفتهگي ملموس در منطق در اين نقدها بسيار به چشم ميخورد.
اما اين دوستان بايد به چند سوآل جواب بدهند:
1- آيا قبول دارند كه فاجعهي ملي و تاريخي دولت احمدي نژاد بايد به هر ترتيبي جمع شود؟
2- در چارچوب بضاعت هاي موجود به جز خاتمي چه كسي امكان راي آوري در مقابل احمدي نژاد دارد؟
3- گزينههاي پيشنهادي آنها قرار است چه كار كند كه خاتمي از انجام آن عاجز است؟ آيا واقعن كانديداهايي كه تا حالا مطرح شده اند در عالم واقع امكان عملكرد بهتري از او دارند؟
4- و در كل خوب است كه منتقدان كه بسيار هم ميگويند كه ديگر از موضع سلبي و ترسآگاهي نبايد بحث كرد خودشان به جاي نقد گزينهي خاتمي بگويند كه گزينهي خودشان چيست و چه دلايلي دارند.
گفتم به كام وصلات خواهم رسيد روزي
گفتا كه نيك بنگر شايد رسيده باشي
اين روزها كه حال و هواي انتخاب كانديدا براي انتخابات بعدي رياست جمهوري داغ است، به وضوح گفتمان جرياني كه به نام اصلاحطلبي پيشرو يا دموكراسيخواه شناخته ميشد به محاق رفته است. تعارف را بايد كنار گذاشت، در نقد دولت همه صحبت از نان و آب و برق مردم و شان مرجعيت و دفاع از آرمان فلستين و اين حرفهاست. گويي همه پذيرفتهاند كه دموكراسي و حقوق بشر متاع بيخريداري در بازار اجتماع و سياست ايران است و سرمايهگزاري بر روي آن بيبازگشت است و خب روزگار هم كه روزگار حساب و كتاب است و پراگماتيزم. اين است كه در بين همهي كانديداهاي دور پيشين رياست جمهوري تنها نمايندهي اين گفتمان يعني دكتر مصطفي معين است كه هيچ گمانهزني بر دعوت يا حضور وي در انتخابات دهم وجود ندارد و البته در تحليل اين واقعيت بايستي جداگانه به بررسي پرداخت كه آن دلايل بسيار ديگري هم دارد.
اما سرنوشت دموكراسي در اين سرزمين چگونه است؟ آيا دموكراتيزاسيون هم پا به پاي دموكراسيخواهان در حال سوختن است؟ شواهد چنين نشان نميدهد. به واقع بايد گفت سرنوشت دموكراسيخواهان با دموكراسي و به خصوص فرايند دموكراتيزاسيون در ايران لزومن يكسان نيست. به عنوان نمونه سالهاي 79 تا 84 با وجود حضور بخشي از معتقدان به دموكراسي در حكومت و فعاليت بيش از امروز اپوزيسيون دموكراسيخواه، اما اين فرايند روندي ساكن و گاه معكوس را طي كرد تا به دولت احمدينژاد ختم شد. اما پس از آن چهطور؟ به گمان من در قيل و قال معيشت و يارانه و فلستين، پايههاي دموكراتيزاسيون در اين كشور در حال جان گرفتن دوباره است. بيحساب و از سر توهم نميگويم. به اين نمونهها دقت كنيد.
يكي از پايههاي اصلي دموكراتيزاسيون در جوامعي شبيه ايران زدودن قدسيت از اموري زميني است كه در هر زماني ياراي به زمين كشيدن آنها وجود ندارد. در دوران جمهوري اسلامي به مرور خيلي از امور قدسي به هنگام قرار گرفتن در محك تجربه، عيار خود را نشان دادند و جايي فراخور شان و اندازهي خودشان را روي زمين پيدا كردند و حالا در دورهي تركتازي بنيادگرايان ديني در حكومت يكدست اين فرايند سرعتي دوچندان يافته است. نهادي چون مرجعيت كه به اشارهيي حتا در امور غير تخصصي خود اساس حكومت را به هم ميريخت حالا از داعيهداران دوآتشهي خود هم نميتواند با صريحترين لهجه، حداقلي ترين درخواست را در حد جا به جايي يك معاون رئيس جمهور پاسخي مثبت بگيرد. طرفه آنكه معاون مذكور پس از مقاومت رئيساش رجز ميخواند كه حاضر است 100 ساعت با مخالفان و منتقداناش بحث كند. كي چنين جسارتي را كسي سراغ دارد بي آنكه مملكت به هم ريخته باشد؟ ولي اين بار آب از آب تكان نخورد. يا دربارهي ولي فقيه هيچ زماني اينقدر شفافيت و امكان تعيين تكليف با مواضع او نبوده است. ايشان به صراحت نظر و راي خود را ميگويد و مانند يك فعال انتخاباتي كانديداي مورد نظر خود را تبليغ ميكند و از همان دفتر ايشان، معاون بازرسي بي آنكه از خدمات دولت مورد حمايت ولي فقيه ذكري به ميان آورد انتقاد ميكند. همان كاري كه چند روز قبلاش از سوي ولي فقيه و رئيس مستقيم مربوطه تخريب نام گرفته بود و البته براي ايشان چه باك. هركس نظر خود را گفته است و اين خيلي خوب است. آقاي خامنهيي يك نظر داشتند و گفتند و ناطق نوري و بقيه هم نظر خود را ميگويند. بعدها حتمن ميشود در مورد ساير مسايل اختلافي به همين صورت خوب و مدني گفتوگو كرد. ميماند اينكه اين نظرها به راي عمومي گذاشته شود كه عجالتن اين بماند تا موجهاي بعدي دموكراتيزاسيون. فعلن همين بس كه ايشان هم همراه با بقيه نظرشان را ميگويند. عيبي هم ندارد.
گاهي جملهيي، حرفي كه قبلن هم شايد زياد شنيده باشي در يك لحظهي خاص جور ديگري از هميشه بر دل مينشيند. گويي براي اولين بار با آن مواجه شدي و گاه آن را به مثابه معجزهيي رهايي بخش مييابي. چندي پيش اس ام اسي از مادرم دريافت كردم كه خيلي ساده در آن پرسيده بود "پسرم چطوري؟" در 32 سال زندهگيم بارها مادرم حالم را پرسيده و شايد مسخره باشد كه يكباره اين سوآل هميشهگي ناگاه معنايي تر و تازه و خاص پيدا كند. اصلن در آن لحظه انگار براي اولين بار به نكتهيي مهم، خيلي مهم ، اين كه فرزند مادري هستم كه حال من براي او مهم است پي برده بودم. دقايقي طولاني به اس ام اس زل زده بودم و به اين معناي ساده فكر ميكردم. داشتن مادري كه هميشه نگران حالم است.
امروز يك بار ديگر چنين تجربهيي دست داد. "استعينوا بالصبر و الصلوه". نميتوانم انتظار داشته باشم كه شما هم خيلي از اين جمله حالي به حالي شويد. كما اينكه بارها من هم آن را جاهاي مختلف در قرآن و در و ديوار شهر ديدهام و به سادهگي از آن عبور كردهام. شما هم ميتوانيد آن را در اين وبلاگ ببينيد و به سادهگي از آن عبور كنيد اما يك لحظه توجه كنيد كه چه اقتدار و اطميناني در اين جمله است؟ چه راحت حكم داده، تبصرهيي هم ندارد كه براي چه مشكلي اين نسخهي 2 دارويي به كار ميآيد؟ نگفته است هم كه بعدش چه ميشود فقط با يك اعتماد به نفس خاصي گفته از صبر و نماز كمك بگيريد. به تفاسير مراجعه كردم ديدم اغلب از صبر به روزه تعبير شده است ولي قطعن محدود به اين معنا نيست مگر روزهيي با معناي فراختر از آن چه از روزه ميشناسيم. الميزان هم به اين معنا محدود نكرده بود. داشتم غرق در تفاسير دو بار تكرارشدهي اين جمله در قرآن ميشدم كه ديدم دارد مرا از اين حال خوش و ناخوش و خاص مواجهه با اين جملهي پرمدعا باز ميدارد. صفحات باز شده را بستم و دوباره به خودم گفتم "استعينوا بالصبر و الصلوه". خيلي عجيب و با اعتماد به نفس و پرمدعاست؛ جوري كه به دلم نشست.
حزب اعتماد ملی پس از بررسی های بسیار آقای کروبی را به عنوان کاندیدای خود انتخاب کرد و از ایشان مصرانه درخواست کرد این پیشنهاد را بررسی کند. آقای کروبی هم قرار شده ظرف ۵۰ روز فکر کند و جواب بدهد. ایشان تاکنون جواب قطعی نداده. خوش مزه روزنامه اعتماد ملی بود که تحت عنوان بازتاب های این خبر مصاحبه های اعضای شورای مرکزی خود را پوشش داده بود.
پس از این شوخی اعتماد ملی باید ببینیم چه قدر این گروه سنجیده عمل می کند. آن ها ۲ راه دارند. یا در این ۵۰ روز به انتظار اجماع اصلاح طلبان بنشینند و بعد با حالتی آبرومندانه به نفع اجماع کنار بکشند و با ژست فداکاری تجدید اعتباری کنند و یا به شوخی های خودشان ادامه دهند. دلم میخاد کسانی که بیرون از گود سیاست ورزی را تحلیل می کنند و از عالم و آدم ایراد می گیرند کمی جدی تر به این اخبار دقت کنند. ببینند که فارغ از دشمنان ذاتی اصلاحات و اقتدارگرایان بی منطق در بین همین اصلاح طلبان هم باید با چه کسانی همراهی کرد. سخته به خدا.
چه قدر سطح سیاست تو کشور افت کرده. شده خاله بازی
يك سري امور ملي هستند كه فرو كاستن آنها به يك موضوع جناحي و جرياني نه تنها پسنديده نيست كه نشانهي توسعه نيافتهگي يك جامعه است. به رسميت شناختن اختلافها و تكثر در يك جامعه ربطي به شكستن ارزشها و يا دستآمدهايي ندارد كه گسترهيي ملي دارند و متعلق به همهي ملتاند. از سوي ديگر مقابله با يك دستآمد ملي به اين بهانه كه فردي از جناحي كه متعلق به خودمان نميدانيم آن را كسب كرده به همين نسبت و شايد بيشتر نكوهيده است.
اين اتفاق تلخ متاسفانه دربارهي حضور هادي ساعي در رقابتهاي الپيك پكن از زمان انتخاب تا پايان رقابتهاي او و كسب مدال باارزش طلا ادامه يافت. ساعي قهرماني ملي است كه داراي گرايشهاي اصلاح طلبانهيي در امور اجتماعي و تا حدي سياسي است. او از ليست اصلاح طلبان به شوراي شهر تهران هم راه يافته است اما همواره سعي كرده به خصوص در عرصهي ورزش قهرماني و ملي اين مسايل را دخالت ندهد. انصافن در قبال او هم اصلاح طلبان و هم محافظهكاران تاكنون سعي كرده بودند حوزههاي ورزشي و سياسي اجتماعي اش را از هم تفکیک كنند. اما متاسفانه رنگ خوش مدال او در المپيك پكن به ناگاه همه را دگرگون كرد و به صرافت بهرهبرداري از اين افتخار ملي انداخت. اين رفتار توسعهنيافته ظاهرن حدي هم نميشناسد. از مقامات بالايي كه در اين گونه مواقع بلافاصله پيام تبريك ميفرستادند و فرد قهرمان را با نام كوچك خطاب ميكردند كه صحنه را ديدم و اين بار نديدند تا اس ام اس هاي مزخرفي كه پس از طلاي ساعي رد و بدل ميشد و تا روزنامههايي كه هريك بنا بر خط فكريشان تيتر و گزارشي خاص براي اين خبر پرافتخار ملي انتخاب كردند همهگي نگاه تنگ جناحيشان را به مقولات ملي نشان دادند. كسب موفقيت در رقابتهايي در سطح المپيك اتفاقي است كه هر چهار سال يك بار و به سختي براي يك تيم و يا يك ورزشكار ملي اتفاق ميافتد و به طبع انتظار ميرود از اين اتفاق نادر بيشترين بهرهبرداري ملي براي افزايش همبستهگي ملي و شور و نشاط عمومي استفاده شود. اما در اين بين روزنامهيي مثل اعتماد كه اصلاح طلب است تيتر ميزند "قهرمان اصلاح طلب آبرو خريد" و از آن سو روزنامههايي چون ايران و كيهان سعي كردند اين افتخار را مجزا از افتخارآفرين آن يعني ساعي و بيشتر متعلق به دستگاه ورزش كشور جلوه دهند و اينگونه بود كه ديگر از جهان پهلوان و اين گونه القاب خبري نبود و تيتر زدند "ورزش ايران طلايي شد".
از سوي ديگر تنگ نظري نزد مديران ضعيف ورزش كشورمان هم آن قدر زياد بود كه بين اين همه آدم ريز و درشت سازمان ورزش يك نفر در محل مسابقات ساعي و هنگام توزيع مدال پرافتخارترين مرد المپيكي كشورمان حضور تداشت. اين سطح از تنگ نظري كه صدر و ذيل در اين مملكت نمي شناسد است كه افق آيندهي اين مملكت را تيره و تار نشان ميدهد. آيا كشوري با اين سطح از ديدگاهها شايستهي پيشرفت است؟