تبليغاتX
هبوط ناتمام
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود

امروز براي اجازه به همسرم جهت دريافت گذرنامه به يكي از دفاتر رسمي رفتم. راستش كلي خجالت كشيدم. به خصوص وقتي همسرم كه يك آدم عاقل و بالغ است با ناراحتي ازم درخواست كرد كه به او چنين اجازه­ي مسخره­يي بدهم. نمي­دانم براساس چه منطق استواري يك انسان مستقل بايد از انسان ديگري براي بديهي ترين اختيارش اجازه بگيرد. من چه قوتي دارم كه او ندارد يا او چه ضعفي دارد كه من ندارم؟ من كه براي خودم چنين شاني قايل نيستم. هيچ يك از اطرافيان نزديك خود و به خصوص هم­نسلان خود را را هم بر اين باور نمي­شناسم كه مرد به­تر مي­فهمد كه زن كجا برود و كجا نرود.

دور و برمان پر است از مناسبات و قوانين نوشته و نانوشته­يي كه از نظرمان سخيف و مسخره است اما ناگزير از اجراي آنيم. گاهي برخي از اين آداب و مناسبات غلط ريشه در فرهنگ و باورها دارد و شايد اصلن به صورت قانون رسمي هم در نيامده باشد. تغيير اين گونه امور به طبع كار طولاني و زمان­بري است. اما گاهي اين قوانين رسمي هستند كه يك گام و گاه چندين گام از سطح متوسط فهم و شعور اجتماعي عقب­ترند. از برخي علماي حقوق و به خصوص كارشناسان حقوق اساسي و حقوق بشر شنيده ام كه يكي از معيارهاي قانون خوب آن است كه از سطح درك و باورهاي جامعه خيلي جلوتر نباشد اما حداقل يك گام قابل دست­رس از سطح فرهنگ عمومي بالاتر باشد. در واقع قانون علاوه بر آن كه بايد مناسبات اجتماعي را تنظيم كند بايد در خدمت رشد و تعالي جامعه هم باشد و وجود قوانين كمي فرهيخته تر از سطح فرهنگ عمومي، كمكي به اين رشد است. بديهي است كه قوانيني كه از سطح فرهنگ عمومي جامعه به لحاظ محتوايي و انساني پايين تر باشد خود به خود به افت شاخص هاي اجتماعي و فرهنگي جامعه مي انجامد.

متاسفانه برخي از قوانين مدني و كيفري جاري در كشورمان از اين حيث وضعيت خوبي ندارند. با توجه به تحولات طبيعي كه در باورهاي نسل فعال و جوان و ميان­سال صورت گرفته، برخي قوانين به خصوص در حوزه­ي خانواده و زنان و البته حقوق شهروندي و سياسي، روز به روز از اين تحولات عقب­تر مي­مانند و وقتي كه اين شكاف عميق تر شود و اعتبار و قوت مبنايي قانون نزد شهروندان ساقط شود، مي­تواند عوارض تندي را در پي داشته باشد.

اين در حالي است كه قانون­گذاران كشورمان كه متولي پر كردن اين شكاف و دست­اندركار مقتدر فرهنگ سازي جامعه­اند، به دليل ساختار پر نقص و ايراد قوانين انتخاباتي و از آن بدتر شيوه­ي اجراي همين قانون ناقص، برآيند جامعه نيستند و اتفاقن از دايره­ي محدود كساني انتخاب مي شوند كه متوسط سطح فرهنگ و باور آن­ها از سطح متوسط جامعه پايين تر است. (اين كه معيار بالا و پاييني فرهنگ چيست سوآل مهمي است كه در اين جا به پاسخ آن نمي پردازم، چه اجمالن مفهوم آن براي مخاطب­ام روشن است.) باز از اين دو بدتر آن كه قوانين در كشورمان به اصطلاح از شرع استنباط مي شوند و يا حداقل مي گويند طوري است كه با شرع مقدس در تقابل نباشد. اين­جاست كه شرع و دين كه در جامعه­ي ما منبع اصلي اخلاق هم به شمار مي رود لطمه­ي سختي مي­خورند و اين بلايي به سر دين­داري و اخلاق جامعه مي­آيد كه مي­بينيم.

متاسفانه در اين حوزه­ي بحث، گره­يي كه پس از انقلاب در كار افتاده روز به روز كورتر و گره­هايي بر آن افزوده مي­شود. تبعات آن هم در زنده­گي روزمره، همه را درگير خود كرده و به واقع اصلاح لحظه به لحظه سخت تر شده است. واقعيت آن است كه افق پيش رو را كم­تر كسي روشن مي­بيند. بسياري از دل­سوزان جامعه كه در يك شرايط منصفانه مي­توانند اكثريت جامعه را با خود داشته باشند در شناخت علل وضعيت موجود و حداقل نقد آن كمابيش هم­نظرند ولي كم­تر "چه بايد كرد" منسجم و قابل اجماعي عرضه شده است. در واقع هر لحظه بر حجم انتقاد از وضع موجود افزوده مي شود و به همين نسبت اميد به اصلاح آن كاهش مي­يابد. اين وضعيت خيلي بدي است.

مشكل "موافقت نامه شوهر، ولي يا قيم" براي گذرنامه­ي همسرم با كمي كار اداري و 4 هزار تومان پول حل شد اما مشكل ديگر قوانين تبعيض­آميز و غير عادلانه و واپس­گرا كي و چه­گونه قابل حل است؟ آيا اميدي هست كه روزي فردي با معيارهاي انساني و متمدنانه براي بحث با يك متحجر دور از تحولات زمانه در هر حوزه­يي بتواند به راحتي از قانون براي اثبات نظر خود مثال بياورد؟

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

دي­شب عروسي مقداد يكي از به­ترين و نزديك­ترين دوستان چند سال اخيرم بود و عروس هم نوشين خانم يكي ديگر از دوستان خوب اين سال­ها. ضيافتي فاخر و در عين حال جمع و جور كه مانند هر محفل ديگري از اين دست محل ديدار دوستاني ­شد كه چندي است همديگر را نديده اند و يا از هم بي­خبرند. مسير زنده­گي بروبچه­ها هركدام به سمتي در حال حركت است. مسيرهايي كه خوش­بختانه تاكنون مثبت بوده و تماشاي پيش­رفت هركدام­شان موجب اميدواري و خوش­حال كننده است. در اين بين دو عامل ازدواج و شغل پررنگ­ترين عامل جهت بخش به زنده­گي هركدام­امان است. رفاقت­ها نيز از اين دو عامل خيلي متاثرند. چند سال قبل نزديكي محل زنده­گي يا قرابت­هاي فكري عامل اصلي شدت و ضعف دوستي­ها بود. البته نه كه الآن بي تاثير باشد. مثلن پيمان و خانم عالمي پسند كه به يكي از شهرستان­هاي نزديك رفته اند خود به خود از جمع دور شده اند اما بين بچه هايي كه در تهران­اند اين عاملي محسوب نمي­شود. مقداد نمونه ی دیگری است که کار از جمع دورش کرده. این رفیق شفیق و پزشک ما یک سالی است که وارد دوره ی تخصص شده و حجم کارش باعث شده تلفن کسی را هم جواب ندهد. بنده خدا دي­شب هم پس از مراسم عروسی باید ۵ صبح خودش را به بیمارستان می رساند. طفلک مقداد این یک ساله پیر شده. خودش می گوید برای کار زیاد است اما هم زمانی این پیر شدن با ازدواج اش بالاخره قابل تامل است!

فضاي صحبت­ها هم عوض شده. هيچ وقت يادم نمي­آيد كه در گذشته بين بچه­ها كار اقتصادي و درآمد موضوع گفت­وگو شود اما حالا پس از باخبر شدن از احوال هم حتمن بر سر اين موضوع صحبت مي­شود. البته بحث­هاي سياسي و فكري هم هنوز هست ولي خيلي بارش كم­تر شده، هرچند كه عامل اصلي پيوند اين جمع دغدغه هاي سياسي و فكري بود.

حالا محفلي كه تمام مي­شود متاهل­ها مرتب و منظم از بقيه خداحافظي مي­كنند و مي­روند و مجردها مي­توانند نصف شب بزنند به جاده چالوس يا جايي را پيدا كنند براي بساط قليان. راستي يك عامل مهم كه جمع ما را حفظ كرده اين است كه خوش­بختانه يكي از ملاك­هاي اصلي بچه ها براي ازدواج قليان بوده. البته اين هم مشكلاتي دارد مثل اين­كه ديگر يك قليان اصلن جواب نمي­دهد ولي همچون بقيه­ي مشكلات تاهل از جمله كنترل شوخي­ها قابل حل است.

دي­شب مهرشاد (چه آقای مهربونی!) و ثمين(چپ) را پس از مدت­ها ديدم. هر دوشان روبراه و موفق اند. پيمان هنوز آرمان گرا و سميه (فعال دیروز و مادر امروز)، احمد حائري(وفای به عهد)، حسين و سپيده (خانواده ی قلیون و شیطونی)، مهدي افروز (بذله گو، بلندگو و عشق بحث)، مهدي فخر (توحید)، حسين طباطبايي (شمس سابق ما و موزمار امروز)، جواد خوش تیپ، علي کاشونی عشق چک و جلال (جلالو که با همه خوش تیپی هنوز کسی زنش نشده) به هم­راه محمدرضا طهماسبي، خانم حقي و علي حكمت بودند. جاي مهدي فراهاني (خود زرنگ بینی)، پژمان(...)، مجيد کامپیوتر، آرش (لفظ)، بهرام فوتبال نشناس، ضياء (مکتب نجف!)، احمد هاشمي (کاپیتالیست بی درد)، مهيار تخت جمشید و باقي رفقا هم خيلي خالي بود.

براي مقداد و نوشين خوش­بختي و براي رفقا دوستي و موفقيت آرزو دارم.

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  |