تبليغاتX
هبوط ناتمام
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود

به او يك سپاس بزرگ و هميشه­گي بدهكاريم به خاطر همه­ي خاطره هاي زيبايي كه در یادمان نشاند. حيف شد و ضرر كرديم. او حالا حالاها خاطره ساز بود و هنوز براي گفتن حرف ها داشت. حرف هايي كه از ما دريغ شد و به نظر نمي رسد كه ديگري براي روايت آن­ها به شايسته­گي او بيايد. شايد "شايسته­گي" كلمه­ي درستي نباشد. "مانند" او اگر بگويم شايد به­تر باشد. مثل علي حاتمي كه يگانه بود. برخي منحصر به فردند و تكرار ناشدني. سبكي براي خود كه در قالب و كالبدي ديگر يا طنز مي شوند و يا بي روح. لحن خسرو شكيبايي كه پس از هامون به زيور حالتي لكنت گونه­ي دل نشين آراسته بود و تا آخر با او ماند، انگشت اشاره­اش كه هميشه هنگام بيان ديالوگ رو به بالا بود و گاه پيش از شروع سخن­اش رو به مخاطب­اش مي شد، سر تكان دادن ها و گيرايي چهره­اش هنگام سكوت و گوش كردن به حرف رل مقابل­اش، كج ايستادن­هايش با آن شانه هاي خاص، صداي خش دار، هول شدن­ها، آن حالت هاي خاص در اداي كلمات (مثل سريال خانه سبز و اداي جمله­ي "با مشت بزنم تو چونه­اش") كه ساده ترين كلمات و جملات را روحي خاص و لطافتي شيرين مي بخشيد، قورت دادن حرف هایی که تا نوک زبان اش می آمدند و ادا نمی شدند، من من كردن­ها و خيلي حالت هاي منحصر به فرد ديگر كه او را متفاوت و دوست داشتني نگه داشت. او در چند نقش منفي هم كه ظاهر شد باز چهره­يي داشت كه دوست داشتني بود. اصلن از آن دسته افرادي بود كه دوست نداشتن­اش سخت بود.

او از جهتي ديگر نيز ويژه بود. كم ديده­ام كه كسي را به خصوص در دنياي هنر اين گونه روشن فكر و عامي بپسندند و ارج نهند. جالب آن كه اين همه را او با كم­ترين كارهاي تبليغاتي و فقط با هنرش به دست آورد. مساله­يي كه مي تواند براي خيلي از هنرمندان و حتا فعالان در عرصه هاي ديگري چون فعاليت هاي اجتماعي و سياسي الگو باشد كه گمان مي كنند براي با مردم و در دل مردم بودن حتمن بايد سطحي يا لمپن و توده زده بود و يا براي روشن­فكر بودن بايد طوري بود كه مردم عادي او را نفهمند. او اسير چنين دوگانه سازي هاي كاذب نبود تا فراق­اش چنين حسرتي عمومي و ملي را دامن زند.

روح­اش شاد و خاطره اش جاودانه باد.

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

دي­شب در جلسه­يي بودم كه آقاي محمدجواد مظفر مدير انتشارات كوير هم حضور داشتن. صحبت از جريان نوكيسه­ي حاكم بود كه ايشون رشته­ي كلامو به دست گرفت و تعبير جالبيو براي اونا به كار برد. او گفت ‍"حمله­ي كولي­ها به تمدن". منظورش اين بود كه اين جريان اي كاش لااقل مي فهميدن كه همه­اش براي خودشونه و اينقد هول نزنن. براي يه بشقاب غذا 10 تا بشقاب ميريزن زمين. 100 تومن خرج مي­كنن كه 10 تومن بخورن. يكي بايد به اينا بگه لااقل آروم بخوريد. ياد فيلم صمد آرتيست مي شود افتادم كه مي­گفت بخوريد به مام تعارف نكنيد ... خوشمزيه؟دولپي بخوريد ... ما كوفت بخوريم ... شما بخوريد!!

مظفر مي­گفت بدجور هول ورشون داشته همين جور اتلاف منابع مي­كنن. يه نيگا به نحوه­ي برداشت از حساب ذخيره­ي ارزي و بذل و بخشش به نهادهاي خودي و كليت سيستم مديريتي فعلي بندازين شمام متوجه ميشين.

بابا مصرف كنين ولي با حساب و كتاب؛ بخوريد ولي آروم. همه­اش مال خودتونه، اين كولي بازيا چيه؟

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

مصطفوي فكر ميكرد مثلن با اهداي فرش به مسوولاي AFC يا FIFA يه دوره بعد جاي بلاترو ميگيرهصبح كه تو مسير اداره طبق معمول راديو ورزش گوش مي­كردم منتظرش بودم. اصلن از صبح كه از خواب پا شدم همين جور دلم شور مي­زد. كمي كه فكر كردم گفتم سوم تيره لابد به خاطر اون حالم ميزون نيس. ولي مي­دونستم كه بالاخره پيش از آن كه فكر كنم اتفاق مي افتد. پشت چراغ قرمز دست كردم تو جيبم صدقه­يي براي امروزم بزارم كنار كه ظاهرن دير اقدام كردم. بلايي به اندازه­ي 40 بلا نازل شده بود. اين بلا با صدقه­هاي مرسوم به نظر رفع شدني نبود. تراول درشت هم به سختي مي­تونس جلوي اين بلا رو بگيره چه برسه به جيب تار بسته­ي ما كه تازه دير هم به فكر افتاده بود. راديو نزول بلا رو اعلام كرد. داريوش مصطفوي شد مديرعامل پرسپوليس.

موندم حالا چطور ميشه طرفدار تيمي موند كه مديرعاملش اين باشه؟ با چه رويي سرمونو بالا بگيريم و بگيم هوادار تيمي هستيم كه گلاب به روتون مديريتش اين تركيبه. ما هم كه مث استقلالي ها نيستيم كه ككمون نگزه كي مديرعاملمونه. (راستي شاه­كار فتح الله زاده رو در برنامه 90 پنج شنبه ديديد؟ فردوسي پور پرسيد امسال تو فصل نقل و انتقالات باز هم بمب مي­تركونيد؟ فتح الله زاده گفت: الان دوره­ي بمب گذشته. الان ميگن انرژي هسته­يي حق مسلم ماست!!) تازه گل بود به سبزه هم آراسته شد. اين پسرك تازه به دورون رسيده و حدناشناس، آخوندي مدير روابط عمومي تربيت بدني هم تو هيات مديره­س. تازه از شرم علي پرويني بودن خلاص شده بوديم و با قطبي احساس كلاس بهمون دست داده بود كه اين عقب گرد بزرگ مث بقيه عقب گردها در ساير حوزه ها اتفاق افتاد. فقط مونده مايلي كهن بشه مربي و ديگه خلاص. اين جوري تماشاي بازياي پرسپوليس فقط يه چيز كم داره. اگه گفتيد چي؟ آ باريك الله؛ گزارش بهرام شفيع. 

شايد سوم تير به­ترين خبري كه مي­شد شنيد همين مديرعامل پرسپوليس شدن مصطفوي بود. ما كه تو اين روز به بدتر از اين خبرا عادت كرديم، ايشا الله سال ديگه اين عادتمونو ترك ­كنيم.

عجب روز نحسيه اين 1+2 ت.ي.ر !

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

عكس محض نمك و تزييني است !چند سال پيش يكي از مجموعه طنزهاي 90 شبي مهران مديري، شخصيتي داشت به نام آقاي نوروزي كه فكر كنم نقش شوهر خواهر مهران مديري را بازي مي­كرد. همان سريالي كه لاله صبوري در نقش مريم همسر مهران مديري بود و بداهه گويي و پلاتو وسط بازي داشت.

تكيه كلام آقاي نوروزي به عنوان يك آدم متوهم، خود راي و البته زن ذليل در اين سريال "حرف، حرف نوروزيه" بود. در يكي از قسمت هاي اين سريال آدم خوارها نوروزي را دزديده بودند و طي تماس تلفني با خانواده­ي او و مهران مديري درخواست پول زياد در قبال آزادي او مي­كردند وگرنه او را مي­خوردند. مهران مديري هم كه تازه از گير شوهر خواهر راحت شده بود هيچ رقمه كوتاه نمي­آمد و پيشنهاد آن­ها را رد مي­كرد. سر آخر رئيس قبيله در تماس با مهران مديري رضايت به يك ساندويچ و بعد به يك بليت اتوبوس در قبال آزادي نوروزي داد. از آن طرف خط هم صداي خفيف نوروزي مي­آمد كه مي­گفت :حرف حرف نوروزيه" و اهالي قبيله هم حرف او را تكرار مي­كردند. رئيس قبيله هم مستاصل از قبيله ي به هم ريخته اش راضي شده بود كه يك چيزي بدهد تا مهران مديري شوهر خواهرش را راضي كند كه برگردد. بدبخت زده بود به كاه­دان و هيچ كس حاضر نبود نوروزي ربوده شده را تحويل بگيرد.

نتیجه: ما از این سریال نتیجه می گیریم که انتخاب سوژه برای آدم ربایی بسیار مهم می باشد.

همين جوري !

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  |