تبليغاتX
هبوط ناتمام
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا هیچ کس نبود

نمي دانم چه اصراري است به انحصار مقابله با بربريت صهيونيستي نزد بربريت داخلي؟ آيا هم مسلكي يك اصل اساسي براي دو جبهه يي است كه مي خواهند با هم مقابله كنند؟ آيا چون زبان هم را بهتر مي فهمند بايد جبهه ي معارضه را به خودشان منحصر كنند؟ آيا جبهه ي مدنيت، چه داخلي و چه خارجي و بين المللي صلاحيت بيشتري براي مقابله با بربريت صهيونيسم ندارد؟

روز جهاني قدس، روز مبارزه با بربريت است و جبهه ي مدنيت اين عرصه را به بربرها وا نمي دهد. در روز قدس مرگ بربريت را در همه ي جهان فرياد مي زنيم.


محمدرضا رحيمي همان متملق مشهور، معاون اول احمدي نژاد شد. حالا محفل احمدي نژاد كه با توصيه ي رهبري از مجلس راي اعتماد گرفت رو به تكميل است و همين طور حلقه ي رشك برانگيز مشايي، رحيمي و كردان.

اين محفل كه عنوان سنگين دولت را يدك مي كشد، احتياج به هيچ اپوزيسيوني ندارد و خود به خود بر اثر بحران كارآمدي سقوط مي كند، فقط مشكل اين جاست كه كشور را هم با خود به ورطه ي سقوط مي كشد. اين است دليل تداوم مبارزه وگرنه براي افتادن اين محفل، كناري نشستن و از دور تماشا كردن هم كفايت مي كند.

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

زنده ياد فرهاد مهراد

رستني ها كم نيست
من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم
گفتني ها كم نيست
من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين درهم و برهم گفتيم
ديدني ها كم نيست
من و تو كم ديديم
بي سبب از پاييز جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم
چيدني ها كم نيست
من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق روي دار قالي
بي سبب حتي پرتـاب گل ســرخي را ترسیدیم
خواندني ها كم نيست
من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين شكل سرودن را در معبر باد
با دهاني بسته وامانديم
من و تو كم بوديم
من و تو اما در ميدان ها اينك اندازه ما مي خوانيم
مــا به انـــدازه مـــا مي بيــــنيم
مــا به انـــدازه مـــا مي چينيـــم
مــا به انـــدازه مـــا مي گـوييــم
مــا به انـــدازه مـــا مي روييـــم
من و تو
كم نه كه بايد شب بي رحم و گل مريم و بيداري شبنم باشيم
من و تو
خم نه و درهم نه و كم هـم نه كه مي باید با هم باشـيم
من و تو
حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم
من و تو
حق داريم كه به اندازه ي ما هم شده با هم باشيم
من و تو
حق داريم كه به اندازه ي ما هم شده با هم باشيم
گفتني ها كم نيست

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

محسن ميردامادي در جشن تولد پارسالش در دفتر حزبآقاي دكتر ميردامادي عزيز

دبيركل محترم حزب و معبدم، جبهه مشاركت ايران اسلامي 

با سلام و تبريك تولد ۵۴ ساله گي تان. راستي از پارسال که در حزب برایتان جشن تولد گرفتیم تا امسال که شما آن سوی دیوارهای اوین زندانبان ها را به بند صلابت خود کشیده اید چه راه طولاني يي طی کرده ایم دکتر!

حس مي كنم براي نوشتن اين نامه دو مشكل دارم. اين كه از كجا شروع كنم و چگونه ختم كنم، از بس حرف هايي براي گفتن در سينه هست، اما كوتاهش مي كنم.

از حزب برايتان بگويم. اوضاع را هم بد و هم خيلي خوب مي توان توصيف كرد. بد از اين لحاظ كه شما به عنوان دبيركل و ديگراني چون قائم مقام حزب و تعداد قابل توجهي از اعضاي برجسته و تاثيرگذار در حبس اند، دفتر حزب پلمپ شده، فضاي امنيتي و پليسي سياست ورزي را كه هدف ما بود سخت كرده، بسياري از اميدها براي اصلاح پذيري حاكمان امروز نااميد شده، نياز به بازنگري اساسي در راهبردهايمان در اين فضاي جديد ضروري است، حزب را تهديد به انحلال مي كنند و خلاصه از اين جهات اوضاع خوب نيست. اما از جهتي ديگر خوب كه چه عرض كنم، عالي است. دوستان و اعضاي حزب در اين مدت چنان توان و همت و ايمان بزرگي از خود نشان داده اند كه شايد پيش از اين جريان ها خودمان در خودمان سراغ نداشتيم. كميته ها و شاخه ها در سخت ترين شرايط فعال، ارتباط با استان ها و مناطق برقرار، اميدها براي بهبود اوضاع محفوظ، ايمان به هدف قوي تر از گذشته، دوستي ها نزديك تر از پيش و خلاصه عدو شده سبب خير، سرمايه يي در اين 70 روزه جمع كرده ايم كه شايد سال ها در شرايط عادي تحصيل نمي شد.

 يادتان هست سراغ برگزاري جلسات كميته را مي گرفتيد؟ حالا هر روز و هر ساعت جلسه داريم. گاهي دور هم، گاهي دور از هم. نظم تشكيلاتي حرف ندارد، شك ندارم كه اگر بياييد و ببينيد باورتان نمي شود اين همان جبهه مشاركت روزهاي آرامش است. خبري راجع به خودتان بدهم كه از آن بي خبريد. بازجوها نفهمند ولي شما هم در همه ي جلسه ها حضور داريد، براي آن كه زبان روزه دروغ نگفته باشم دست كم آن جلسه هايي كه من بوده ام اين طور بوده. همه سعي مي كنند بر اساس شناختي كه از ديدگاه هاي شما به عنوان دبيركل دارند در چارچوب آن محدوده ها امور را پيش ببرند.

روده بر شديم از خنده و احساس افتخار كرديم وقتي سرمقاله ي " پس او كيست؟ " را در كيهان خوانديم. بيانيه هايي حاكي از بودن و سربلندي كه ما خاموش شدني نيستيم. بدبخت بي نوا دنبال رهبر پنهان حزب مي گشت. نه كه باورشان شده كار جمعي و وحدت يعني يك چوپان و گله يي گوسفند خيال كرده مشاركت هم دخمه ي خودشان است، دنبال چوپان مخفي مي گردد.

آقاي ميردامادي، ما امروز بي شمار ميردامادي داريم، بي شمار حجاريان، بي شمار تاج زاده، بي شمار صفايي فراهاني، بي شمار تاجرنيا، بي شمار سليماني، بي شمار جوان كوشا و شريعتي و غالبي و ... . دست شان كه به ريشه مان نمي رسد، ريشه ي ما قدمتي بيش از 100 ساله دارد، ما ريشه در مشروطه و نهضت ملي و انقلاب و جنگ 8 ساله و اصلاحات داريم. ما امتداد ديدگاهي هستيم كه اسلام و ايران را با هم، عفت و ارزش ها را با آزادي هاي اجتماعي با هم، روشنفكري و فقاهت نو انديش را باهم، تجدد و ارزش هاي سنت را با هم مي خواهد و اين ريشه زدني نيست. حالا اين متحجران مي خواهند شاخه بزنند.

قصد ورود به مسايل خانوادگي تان را ندارم، اما نمي شود نگفت كه خانم مجردي هم در نبودتان گل كاشته. چه قدر سرمايه هاي بزرگ انساني در حزب داريم كه هريك بايد فرصتي به دست مي آوردند تا خود را نشان دهند. خانم مجردي كه البته از السابقون هستند و اثبات شده، اما در اين مدت يك تنه حريف هزار كار بوده. فقط يك كار نكرده آن هم به سابقه و روال هميشه­گي خانواده گي تان نپرداختن به خود و برجسته نكردن و حتا مطرح نكردن مساله ي خودتان يعني بازداشت همسرش و دبيركل ما. او كه در اين مدت جزء جدي ترين پي گيري كنندگان موضوع بازداشتي ها و خانواده هايشان است در حالي كه خود جزء معدود خانواده هايي است كه هنوز نتوانسته با بازداشتي خود ملاقات كند هر جا كه مي رسد از ديگران مي گويد. آن قدر اين كار را كرده و آن قدر با روحيه است اين شيرزن كه گاهي در بيانيه ها و مصاحبه ها فراموش مي شود براي شما هم ابراز نگراني كنيم.

راستي آقاي ميردامادي آخرين گفت و گوي مان در منزل تان بود، يادتان هست؟ پيش بيني رفتار جريان حاكم بود. (اين "جريان حاكم" هم از آن واژه هايي است كه بايد يك فكري به حالش كنيم، مگر جريان ديگري را هم براي حاكميت قرار است راه بدهند.بگوييم "حاكميت" و خلاص) هنوز به مختصري عقل و انصاف و حرمت نگه داشتن اقتدارگرايان اميد بود. راستش يكي از تفاوت هاي ما جوان ترها با شما بزرگ ترهاي حزب شايد در اين بود كه شما خوش بين تر بوديد و ما بدبين تر. به نظر مي رسد تحليل بدبينانه درست تر بوده با مختصري خطا. ما در بدبيني مان به آن ها شايد تحت تاثير بزرگ ترها كمي رقيق بوديم. آن ها خيلي بي صفت تر و شقي تر و بي وجدان تر از آني بودند كه فكر مي كرديم. مي گفتيم دروغ گويند ولي اين كه اصلا نتوانند راست بگويند را نه، فكر مي كرديم خشونت گرا باشند ولي اين قدر هار نه ، فكر مي كرديم بي سواد باشند ولي اين قدر كه بعد 70 روز نتوانند يك كيفرخواست درست و حسابي بنويسند و يكي پيدا نشود كه آن را درست از رو بخواند نه، خلاصه آن كه حريف را به خوبي نشناختيم، بازي خواني مان هم به تبع آن به خطا رفت.

اما هرچه بود دي روز در كيفرخواست دادگاه پاداش مان را گرفتيم.

آقاي دكتر ميردامادي عزيز، دي روز كه قرار بود كيفرخواست شما و ديگر به اصطلاح متهمان خوانده شود ولي عقده گشايي مرتضوي و بزرگ ترهايش راعليه مشاركت خواندند فهميدم در مجموع راهي كه آمده ايم بسيار درست بوده. ما متعلق به حزبي هستيم كه 11 سال بيش از هر گروه و تشكلي در صحنه ها حضور داشته و به خاطر دلسوزي و بدنه ي كارشناسي بي نظيري كه داشته ايم بيشترين اظهار نظرها، نقدها و موضع گيري هاي صادقانه و كارشناسي را بيان كرده ايم. در اين بين چند درصد خطا پذيرفتني است مثل همان خطاي برآورد تقليلي از بي صفتي رقيب اما در مجموع نمره ي قبولي مان را در كيفرخواست دي روز گرفتيم. وقتي حسين شريعتمداري در به در دنبال بيانيه نويس ما مي گردد يعني نوشتن بيانيه ها كار درستي است و وقتي مرتضوي تمام عملكرد سال هاي گذشته ي ما را زير سوآل مي برد و دنبال انحلال ماست يعني هم تشكيل و هم ادامه ي فعاليت حزب كار درستي بوده.

آقاي ميردامادي قرار بود تعدادي لوح تقدير تدارك ببينيم تا در سال روز تاسيس حزب به برخي اعضاي فعال حزب تقديم شود. دي روز كيفرخواست لوح تقدير به همه ي اعضاي حزب از بدو تاسيس آن تاكنون بود. آقاي دكتر تلاش هاي شما و ديگر بزرگان حزب به ثمر نشسته، امروز ما حزبي بزرگ و ريشه داريم كه با هيچ حكمي منحل نمي شويم. 

آقاي دبيركل، يك بار ديگر تولدتان را به شما، خانواده و دوستان تان شادباش مي گويم.

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

امروز بيش از هميشه بر من ثابت شد كه راهي كه رفته ايم درست بوده. اين را در خط به خط کیفرخواست امروز ديدم. بر همه ي دوستان و همراهان مشاركتي ام درود مي فرستم و سرافرازي مان را به استناد كيفرخواست مرتضوي به همه شادباش مي گويم.

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

سعيد حجاريان عزيز را فردا مي خواهند وارد شوي چندش آورشان كنند. وكيل قانوني و واقعي او دكتر رياحي را بي اطلاع از دادگاه فردا گذاشته و براي حجاريان وكيل تسخيري به نام صلاحي گرفته اند. وكيل تسخيري هم همين جور اتفاقي رفيق سعيد مرتضوي در دانشگاه آزاد از كار در آمده است.

اين بازي كم ترين اهميتي به خودي خود ندارد و تاثيرش به اندازه ي تمام اعتراف سازي هاي كثيفي است كه در گذشته ساخته اند. تنها نگراني براي تن رنجور سعيد است كه خدا مي داند اين قوم جور چه بر سرش آورده اند تا او را هم به اين بازي بكشانند. فقط كاش فردا اپيزود پاياني بازي شان باشد و خيلي زود آقا سعيد را به خانواده اش برگردانند. اميدي كه البته با شقاوت و بي صفتي كه درشان سراغ داريم چندان پررنگ نيست اما براي سعيد حجاريان و سلامتي اش به همين اميدسازي ها دلخوشيم.

سعيد، سخن بگو !

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

۲۸ مرداد و امتداد دو خط موازي كه ظاهرن هيچ وقت به هم نمي رسند مگر به نزاع. ۲۸ مرداد و امتداد تقابل شاه و ملت، تقابل استبداد و آزادي، تقابل مصدق و دربار، آجان و سربازِ از پادگان و مرز به خيابان ريخته در برابر دانشجو و زن و مرد بي سلاح به پناهي گريخته، چماق شعبان بي مخ ها در برابر دست هاي خالي آزادي خواهان، سينه هايي مملو از عشق به آزادي در برابر سرب داغ، قداره بندي در برابر منطق، ذبح آزادي در برابر استبداد، قانون در برابر خودقانون بين ها و ... و صداي پر هيجان راديوي دولتي كه پيروزي انقلاب ! و گفتمان دربار را به ملت شادباش مي گويد و سرود پيروزي سر مي دهد و دادگاه هايي براي آزادي خواهان.

بيش از يكصد سال است كه دو خط موازي در برابر يكديگر در ايران به پر و پاي هم مي پيچند. ديدگاهي كه اسلام و ايران را با هم، تجدد و تشرع را با هم، آزادي و عرف و عفت را با هم مي خواهد و ديدگاهي كه آن ها را در يك كاسه جمع شدني نمي داند. بخشي از اين ديدگاه كه ايران را در برابر اسلام، تجدد را در برابر تشرع و آزادي اجتماعي را در برابر عرف و عفت به ميدان آورد راه به زباله دان تاريخ برد و حالا از همان سو، نگاهي در ظاهر در برابر آن و در باطن در كنار آن و با همان مشي كمر به نابودي ديدگاه اول بسته است.

هر دو نگاهِ تفكيك گرا و تك بين تا آن جا كه راي ملت در چارچوب شان بگنجد ملت را شريف مي نامند و به راي آن ها گردن مي نهند و آن گاه كه ملت راي ديگري دهند كودتا مي كنند. هر دو از "نخست وزير"ي مي ترسند. يكي كه نخست وزير مردم بود و دربار به آن گردن نهاد تا وقتي كه گردن دولتش را بشكند و ديگري نخست وزير امام كه رييس جمهور ملت شد و راي ملتش را برنتافتند.

خط سبز آزادي نوبتي به سنت زمانه، با انقلاب حق خود را باز ستاند و اين بار در امتداد همان خط مستقيم و به تجربه و فهم زمانه اش در مسيري ديگر در پي ستاندن حقش است.

دَوَرانِ تراژيكِ تاريخ، به ادامه دادنِ خود ادامه مي دهد. 

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

شاكله ي اصلي هنرمندان كشورمان در جريان شكل گيري جنبش سبز نقش به سزايي را بر عهده گرفتند و بسيار مسئولانه و مردمي و ملي عمل كردند. طبيعي است كه فرهنگ ستيزان حاكم كينه ي عميقي از آن ها بر دل گرفته باشند و براي ايراد صدمه به آن ها از هرگونه تلاشي فروگذار نكنند. در اين باره حجم حملات و توهين هاي اخير به استاد بزرگ آواز ايران، استاد محمدرضا شجريان كه هر كدام از ما بسته به فراخورمان از لحظاتي تا عمري را با صداي ناب و آسماني او به زيباترين احساس ها دست يافته ايم، گوياي وقاحت و عزم جزم اقتدارگرايان براي خدشه به ساحت هنري و شخصيتي اين بزرگ­مرد نيك نام است. اين در حالي است كه همه مي دانيم و مي دانند كه استاد شجريان بر بلنداي بام هنر و آواز اين سرزمين به مقامي دست يافته كه در بين بسياري از عناصر و شخصيت هاي سترگ و هويت بخش فرهنگ اين سرزمين آريايي، جايگاهي ويژه داشته و خود به تنهايي یکي از عناصر هويت بخش ما شده است.

حال كه خبر مي رسد زشت صورتان و سيه سيرتان حاكم تصميم گرفته اند تا از حظ افطارهاي رمضان ما بكاهند و نيايش ربنا را از سفره هامان برچينند، پيشنهاد مي كنم هر تعداد كه مي توان سي دي و كاست ربناي استاد شجريان را تكثير و توزيع كنيم تا زمان افطار در پخش هاي خانگي و يا ماشين هايمان در خيابان ها با صداي بلند پخش كنيم تا هم رونق بخش معنوي دقايق افطارمان باشد و هم داغ بر دل آن ها كه هر زيبايي ذهن و روان آن ها را بر مي آشوبد، چه زيبايي هنر و چه زيبايي آزادي. رمضان امسال نواي استاد شجريان و ربناي او در امتداد الله اكبرهاي ما و هم سنگر ما در برابر استبداد است. اين گونه چه بسا كه صداوسيماي ميلي تن به شكست دهد و خود باني پخش ربناي ما چون سال هاي گذشته شود.

در همين راستا پيشنهاد مي كنم تماشاي فيلم «خاك آشنا» را نيز از دست ندهيد. اين فيلم ساخته ي بهمن فرمان آرا است كه در اين مدت همراهي خوب برای سبزها بوده. فيلم او روي اكران است و حالا نوبت سبزهاست كه با به فروش بالا رساندن آن، به نوعي ديگر پيام همبستگي خود را برسانند.

پ ن:ظهر امروز این خبر خوب روی خروجی ایلنا آمد:

 دعاي ربناي شجريان به عنوان يك اثر ملي از تلويزيون پخش مي‌شود

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

آقای عبدالجبار کاکایی سبزترین شاعر این روزهای سرخ سرزمینم است که همچون ترانه هايش، شعرهاي حماسي و سپيدش هم از مردم و براي مردم است.

ايشان چندي پيش يادداشتي نوشت با نام برای پسرم که امروز بی گناه سیلی خورد. يادداشتي كه بسيار خوانده شد و بازتاب وسيعي يافت. من هم متاثر از اين نوشته نظر بلندي را در وبلاگشان گذاشتم كه همان را اين جا هم مي آورم.

سلام آقاي كاكايي
بعيد مي دانم كه مرا به ياد داشته باشيد. دانش آموز مدرسه ي نمونه ي ابن سينا كه سر حافظ خواني هاي شما در نمازخانه ي مدرسه، دل بسته ي شما شد. معلم فارسي ما بزرگوار ديگري (آقاي داوري) بود و من عاشق كلاس شما. از كلاس خودم به قصد كلاس شما جيم مي زدم و شما علاقه ي مرا به خودتان دانستيد. مديرمان آقاي بابايي پس از تذكري در نوبت بعد مرا دعوا كرد كه سر كلاس خودم نيستم و شما هم نوازشي به گوش من داديد كه توماني هفت صنار با اين سيلي كه فرزندتان خورده توفير داشت. همان باعث شد در كلاس هاي انجمن شهريار نيايم و گمان كنم كه استعدادم سوخت !
سالها بعد من در فرهنگسرايي كه حالا براي خودم در آنجا مديري شده بودم به همراه هم شاگردي آن سال هايم مرتضي رحيم نواز دعوتتان كرديم به بهاران و حكايت آن سيلي رفت و كتابي كه به جبران آن سيلي به من هديه كرديد و به خنده گفتيد كه به تربيت سنتي باور داريد. كتابتان را هنوز دم دست دارمش و يك شعر آن را كه با خاطره ي خوانش فوق العاده خودتان، گاه در برنامه هايي كه اجرا مي كنم، مي خوانمش:
ديري است با نام تو خلوت مي كنم اي خوب بالا دست
دارد چراغان مي شود با نام تو اين كوچه ي بن بست
من آن وقت ها بسيجي بودم و يكي از مزاحمان مردم در سر چهارراه ها و ايست بازرسي ها. خيلي هم احساس اعتماد به نفس و ايثار و نزديكي به خدا داشتم و مثل همه دوستان آن موقعم، بسيار فروتنانه خودم را معيار حق و باطل مي ديدم. آنچنان باد توي سرمان انداخته بودند و آنچنان اطلاعات غلط از مردمان نيك و مومن روزگار اما مخالف و منتقد در ذهنمان نشانده بودند كه خدا را بنده نبوديم و مومنان خدا را باور نداشتيم. مي توانستيم يا زهرا بگوييم و سيلي بزنيم، خداوكيلي هم اين كارها را مومنانه و از سر صدق و ايمان مي كرديم.

گذشت و روزگار جهتي ديگرم داد. همان طور كه يك سيلي در مدرسه مرا از انجمن شهريار دور كرد اين بار در جامعه شدم سيلي خورده و مسيري ديگر پيش رويم قرار گرفت. در روزگاري كه تازه به سيلي خورندگان پيوسته بودم و هنوز با سيلي زنندگان حشر و نشري باقي بود، دوباره شما را اتفاقي بعد چند سالي ديدم. اين بار جلوي تشكلي منتقد و سياسي كه تازه به آن پيوسته بودم. سلامي عرض كردم، شناختيد و نشناختيد، پاسخ سلامم داديد و بعد از آنكه فهميديد مبتلاي به سياست شده ام انذارم داديد كه از آنها فاصله بگيرم. گفتم: انتخابم نبود استاد، مبتلا شدم. سيلي خوردن ديدم، به درد آمدم، جلو آمدم خودم سيلي خوردم و حالا هم با انگيزه ي بيشتري مانده ام. از آن پس تا امروز هرچه بيشتر با سيلي خوردگان حشر و نشر پيدا كردم و هرچه از سيلي زنندگان بيشتر فاصله گرفتم، درد بيشتري فهميدم. با سيلي خوردگان و باتوم خوردگان و تعزير شدگان آشنا شدم و به گذشته ي خودم، نه شرمگين از خودم كه آن وقت هم بر پايه ي باور و فهم آن زمانم عمل مي كردم، كه شرمگين ديگران و نادم و متامل شدم. تنها از آنهايي كينه به دل گرفتم كه حالا مي دانم كه مي دانستند دروغ مي گويند و مرا با دروغ هايشان فريب مي دادند. آنهايي كه در جلوي صف بودند و هستند و سيلي مي زدند و سيلي مي زنند، كمتر از آن قماشند. آنها از قماش آن روزهاي منند، فريب خورده اي كه بر اساس باورش عمل مي كند. البته اذعان مي كنم كه عمل بر اساس باور در زمان ما به مراتب بيشتر از امروز و در زمان شما به مراتب بيشتر از زمان من بود. در چهره هاي ماها صداقت و البته كمي بلاهت برجسته بود ولي سيلي زنندگان امروز چشم دريده هاي بسياري دارند كه كلام و راه رفتنشان به لات ها بيشتر مي ماند تا فريب خوردگان عقيدتي.

غرض اينكه آنانكه چنين كلب هايي را پرورش مي دهند را بايد دريافت. خدا عمر دهد سيد هاشم آقاجري را، روزي در مجلسي به كلام شريعتي در تبيين سه گانه استثمار، استعمار و استحمار اشاره مي كرد و اضافه كرد امروز ضلع چهارمي افزوده شده به نام "استكلاب". استاد عزيزم، آنكه سيلي مي زند و پاچه مي گيرد كلب است، مشكل آن جايي است كه اين كلب ها را پرورش مي دهد. اين را گفتم كه پاسخ آن روزتان را بگويم كه چرا مبتلا به سياست شدم. سياستي كه به تعبير ارسطو در امتداد اخلاق است. حكايت سياسي شدن ما هم از ديدن همين سيلي ها آغاز شد. تا شنيده بودم باور نمي كردم، اگر باور مي كردم متاثر نمي شدم، تا وقتي كه ديدم، عزيزم را ديدم كه سيلي خورد، تا وقتي كه خودم هم سيلي خوردم و تا حدي فهميدم چه خبر است.
من ناراحت شدم كه پسر شما و برادر من جلوي پدرش و استاد من سيلي خورد، اما اگر استاد من و برادر من از اين رهگذر لحظه اي از حال سيلي خوردگان و مظلومان محجوب و بي شمار مطلع شده باشند و با آنها همدرد، اين همدردي را به آنها تبريك مي گويم و عرض مي كنم، هر روز در لباس شما فرزندان پاكي از اين سرزمين را سيلي زده اند و مي زنند ولي كانون استكلاب جاي ديگري است.
استاد، آنچه اين روزها در وسعت بيشتري مي بينيم، جماعت كوچك تري سال هاست در غربت و بي خبري و در ابعادي بسيار وحشتناك تر تحمل مي كنند. آنها سيلي مي خورند و سيلي مي خورند و سيلي مي خورند و صدايشان هم به جايي نمي رسد. استاد، مشكل اين جاست كه برخلاف تصور آقاي قزوه، اين ها استثنا نيست، قاعده شده است و من و دوستان امروزم كه غالبا همرزمان و هم لباسان ديروز شمايند، بناي مبارزه با اين قاعده را داريم.
آقاي كاكايي لباستان را پس بگيريد، من هم تلاش مي كنم پرچمم را پس بگيرم.  

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

 

حس ناب قرار گرفتن در کانونی که حتم داری با آن همه دل شکسته و باور صادقانه و با اعتماد به حسی که دچار آن می شوی، امر قدسی در آن واقع است ... حس خوب زیارت، آن هم در این روزهایی که سینه مالامال درد است.

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

قطبی موهاشو طوری شانه کرده که یک وقت نگیرنشدر پی برگزاری مراسم تنفیذ به افتخار احمدی نژاد، از آن جا که تصور حضور چهره هایی چون محمدرضا ساکت مدیر عامل باشگاه سپاهان، افشین قطبی (از همه بیشتر دلم برای او سوخت. بنده خدا هاج و واجه که این جا چه خبره یا چرا چند تا صندلی تاشوی رستورانی از سمساری ها برای این همه کارگزار کرایه نمیکنن)، مایلی کهن مربی باشگاه سایپا کرج، رضازاده ی همیشه در صحنه، احمد نجفی به عنوان نماینده ی پیشکسوت و برجسته ی جامعه ی هنری که فقط نان بازو از گلویش پایین می رود، واحدی (مجری صداوسیما) و از این قبیل به عنوان کارگزاران نظام نمی رفت، پست قبلی را اصلاح می کنم و عرض می کنم منظور بقیه ی کارگزاران نظام بود. این جا را ببینید.

جا دارد با عرض پوزش از همه ی بلبل های عالم، یادی کنم از یک بیت شعری که اگر اشتباه نکنم این طوری بود:

سعدی ببین که بلبل ز بی گلی

گل میخ دروازه به منقار می کشد

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

 

پابه پای قصه در راهیم
    پا به پای کینه ی کاووس
پا به پای مکر سودابه
    برستیغ کوه چون آرش
    یا سیاوش در دل آتش
    یا حسین تشنه بر صحرای تف تنها
     یا چو یوسف در ته چاهیم
ما چو دریا های بی پایاب بسیاریم
ما چو طوفان های نا آرام در راهیم
            پا به پای اندوهان تلخ
            پا به پای بزم و  شادی ها
  نام زال پير
 چون پر سیمرغ در آتش
       نو شداروی شگفت نامرادی ها
 
ذوالفقار مرتضی دردست
بی امان پا در رکاب رخش
ازکویر و کوه
در پناه سایه سار نخل و گردو
      گرم پیکاریم
                  ما چه بسیاریم ، بسیاریم ، بسیاریم
از زلال جاری اروند
تا سپید تارک الوند
      از سیاکوه تا دماوند
                   از ارس تا تنگه ی هرمز
              زیر سقف نقره کوب آسمان از عشق سرشاریم
ما چه بسیاریم  بسیاریم بسیاریم ....

                                               شاعر سبز، عبدالجبار كاكايي

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

همسر عزيزم پرستو سرمدي، درباره بازداشتي هاي اخير به خصوص دو همراه و هم سنگر در بندش كه در هسته مركزي كمپين موج سوم در كنار هم بودند يعني محمدرضا جلايي پور و عماد بهاور و نيز دعاي كميلي كه پنج شنبه شب هاي اخير در دارالزهرا در ولنجك تهران برگزار مي شود يادداشتي نوشته كه در پي آورده ام.

حالا ديگر شب هاي جمعه هم براي خود حكايتي شده است. شب هاي اشك و آه آنهايي كه عزيزي در بند دارند و دعا خواندن نزديكانشان تا شايد تسلاي خاطري باشد در اين زمانه كه گويا براي آزادي آن اسيران كار ديگري از دست كسي ساخته نيست.

شب هاي جمعه در آن لحظات كه خانواده زندانيان و دوستانشان به درگاه خداي خود پناه مي برند تا شايد فرجي افتد احساس غريبي دارم، احساس مي كنم كه برادران در بندم محمدرضا و عماد مي شنوند صداي ما رفيقان نيمه راه را كه اين بيرون زندان ها مستاصل شده ايم حتي در تحليل آنچه كه بعد از انتخابات رخ داد.

هنوز هرچه با خود مرور مي كنم تا بتوانم تصوير دقيقي از آنچه كه بعد از انتخابات رخ داده را در ذهنم ترسيم كنم باز يك جاي كار مي لنگد. انتخابات برگزار شد، موج سبز حتي چند روز قبل از 22 خرداد هم نتيجه را معلوم كرده بود، پيروزي ميرحسين. در اين ميان جرم برادران در بندم محمدرضا جلايي پور و عماد بهاور لابد اين بود كه نسل مايوس سوم را به صحنه آورد. آنها را راضي كرده بودند كه در انتخابات شركت كنند و اين چنين شد كه ميليون ها نفر با صندوق ها آشتي كردند. خيابان ها مملو از شور و حالي شد از اميد سبز اين جوانان اما دستي آمد و اين اميد را نااميد كرد و نتيجه انتخابات را آنچنان خواند كه هيچكس در دنيا باور نكرد، حتي خودش. خب گناه برادران در بند ما در اين ميان چيست؟ آنها كه آنقدر آزاد نماندند تا حتي با خبر شوند از سيل خشم مردم، اعتراضات و كشتارها.

ما و برادران در بندمان اگر اتهامي داريم در برابر نسل سوم و صدها هزار پويشگر جوان استكه باور نمي كردند برگزاري انتخابات سالم را و ما به آنها باورانديم كه اگر حضور يابند كسي نمي تواند رايشان را مخدوش كند. اين اگر خطايي است و نياز به عذرخواهي دارد در برابر مادران و پدراني است كه فرزندان جوانشان اين روزها در خيابان ها و بازداشتگاه ها اسير خشونت كودتاگران هستند. جرمي در برابر حكومت رخ نداده است.

در اين شب هاي جمعه كه نزديكان زندانيان دعاي كميل مي خوانند، در آن لحظات كه از خدايشان مي خواهند اسيران را آزاد كنند، احساس مي كنم محمدرضا و عماد برادران در بندم در پشت ميله هاي آن زندان رسوا، آرام مي گيرند و دلهايشان براي تحمل اين روزها گرم تر مي شود. و فكر مي كنم كه شايد بازجويان آنها اين بار كه مي خواهند اتهامي را به آنها بقبولانند به ترديدهاي دلشان بيشتر بها دهند، چون به خوبي مي دانم كه اين بازجوها دلشان پر از ترديد است و هنگامي كه با محمدرضا و عماد مواجه مي شوندبه خوبي مي دانند به اين دو كه از بهترين هاي نسل من هستند و نسل من براي هميشه به وجود آنها خواهد باليد، اتهامات خنده دار جاسوسي و اغتشاش و انقلاب مخملي نمي چسبد. بازجوها خود مي دانند و از همين روست كه بر چشم برادرانم چشم بند مي زنند و آنها را را رو به ديوار مي نشانند تا محمدرضا و عماد شرم نگاه آنها را نبينند.

اين شب هاي جمعه كه دعاي كميل خوانده مي شود، نگاه فخرالسادات محتشمي پور را كه مي بينم كه از پس سالها تلاش و زحمت سرازير مي شود و بر استواري آن زن صبور گواهي مي دهد، با خود مي انديشم به ايماني كه هر لحظه در دلم راسخ تر مي شود؛ ايمان به اينكه فاطمه همسر محمدرضا و مريم همسر عماد در سن فخرالسادات محتشمي پور هرگز براي در بند بودن همسرانشان نخواهند گريست، چرا كه تا آن زمان حتما همه ما با هم، ما رفيقان نيمه راه و آنهايي كه هنوز اسيرند آزادي را براي اين سرزمين به ارمغان آورده ايم و آن روز حتما محمدرضاها و عمادها و فاطمه ها و مريم ها در نسيم روح نواز آزادي براي آباداني اين سرزمين تلاش خواهند كرد و حتما تمام رنج هاي فخرالسادات و تاج زاده به ثمر خواهد نشست.

اين شب هاي جمعه در دارالزهراء و نجواهاي نيايش كميل چنين روزهايي را نويد مي دهد.

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

:

خبرچين هاي خورشيد

به رشد سريع درخت

مشكوك مي شوند

و زير نظر مي گيرند

ميزان مصرف نور را

در برگ هايش

بعد معلوم مي شود

كه آن درخت

از بدو رويش خود

تاريكي مصرف كرده است

اين گونه بوده است

كه به او نور مي تابانند        حتا در روز

بعد آن درخت

ياد مي گيرد

چگونه نور را     به تاريكي بدل سازد

و رشد مي كند مخفي

دوباره خبرچين ها ...

-----

اين گونه بوده است

كه به او تاريكي مي تابانند   حتي در شب.

دوباره آن درخت

دوباره خبرچين ها

دوباره ...

 ----

اين گونه بوده است

دليل حضور تبر

در انتهاي خبر

                      شعر از علي رضا حسيني (روايت شكسته)

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

علي اصغر خداياريساكت و آرام در گوشه يي از جلسه مي نشست، با دقت به تمام بحث ها گوش مي سپرد، اخبار و نكات مهم را يادداشت مي كرد و آخر جلسه دنبال كسي مي گشت كه در مسير غرب تهران با او هم مسير باشد و احتمالن بدون وسيله تا با پرايد سفيدش او را برساند. به همان آرامي كه در جلسات مي آمد و مي رفت، به همان آرامي هم بازداشت شده و از فراموش شدگان اسراي حق طلب و آزادي خواه جريانات اخير است.

دكتر علي اصغر خداياري را بسياري با يادداشت هاي نابش مي شناسند. يادداشت هايي كه مثال بارز "دل و قل" است، موجز و خواندني و داراي مطلب. بدون تكلف مي نويسد، همان طور كه بدون تكلف هر وظيفه يي را كه به او مي سپرند در تشكيلات انجام مي دهد. شنيده ام در شغل دانشگاهي اش در دوران مسئوليت معاونت دانشجويي دانشگاه تهران هم بر همين منوال بوده و اين يكي از دلايل محبوبيت اش در دانشگاه و به خصوص در بين دانش جويان است. به عنوان محرم اسرار و يك طرف مشورت مطمئن، كاملن مي شود روي او حساب كرد. به نحو عميقي مذهبي و متشرع است و دين را مي توان اصلي ترين راهنماي عمل و عامل انگيزه بخش در فعاليت هاي سياسي اش برشمرد اما در عين حال عمق دين داري به علاوه ي درون گرايي شيرين اش، مانع از ابراز علني و رياورزانه ي پرهيزگاري اش است.

توانايي مديريتي او را يك دوره كه در شوراي منطقه ي تهران حزب، تحت مسئوليت او بودم از نزديك ديدم. در آن دوره حوزه هاي جبهه مشاركت در منطقه ي تهران، توان مضاعفي گرفته بودند و جلسات تهران هم با مديريت گرم و صميمانه ي او، با حضور اكثريت اعضا و با كارايي بالايي برگزار مي شد. اگر نبود مشكلات شخصي او كه مانع از تداوم مسئوليت اش در تهران شود، بي شك اجراي برنامه هايش باعث تحولات بزرگي در منطقه ي تهران حزب مي شد. اين تجربه براي من كه او را همواره آرام و متواضع ديده بودم كمي عجيب مي نمود. آن همه تحرك و كارايي و انسجام دهي به تشكيلات از سوي مردي كه همواره او را سر به زير و آرام ديده بودم.

روزي پس از جلسه ي دفتر سياسي كه به طور معمول مرا در مسير غرب تهران تا ميدان توحيد مي رساند، صحبت از راهبردهاي سياسي براي برون رفت از شرايط سخت موجود شد. آن زمان تمركز زیادی روي موضوع "مذهب عليه مذهب" داشتم. اتفاقي كه اين روزها در عمل در حال شكل گيري است و به نظر جدي تر هم خواهد شد. نظرات جالبي در اين زمينه داشت و در كل با اصل موضوع موافق بود. به حضور جدي تر مذهب در مبارزه ي سياسي تاكيد مي كرد و وقتي كه به چراغ چشمك زن "توحيد" رسيديم بنا شد آن را در فرصتي مناسب پي بگيريم، فرصتي كه مشكلات شخصي اش كه مدتي از فعاليت هاي حزبي دورش كرد و حالا اسارتش تاكنون مانع از تحقق آن شده است. مطمئنم وقتي كه از آزاد شود مي توانيم فرصتي را فراهم كنيم تا درباره ي تز مذهب عليه مذهب در شرايط امروز بيشتر صحبت كنيم. به خصوص كه ذهن باز و بدون بن بست او به گپ و گفت پيرامون حوزه يي كه گاه با دگم ها و تصلب هاي خاص ذهني مان از آن محدود مي شود، حلاوت خاصي مي بخشد.

دكتر خداياري يك سرمايه ي بزرگ معنوي و عاطفي و يك اميد بزرگ در شرايط خاص براي هر تشكيلاتي است. شنيده بودم كه محفل هايي خاص كينه هايي قديمي از او دارند. به نظر بازداشت او در شرايطي كه دو سه سالي است كم ترين فعاليت سياسي را داشته و در انتخابات هم مسايل شخصي مانع از حضور جدي او شده بود، تنها حاصل همان كينه هاست. كينه هايي كه در برابر آن موجي از عواطف و محبت ها در دل دوستدارانش در دانشگاه و حزب و ديگر عرصه هايي كه او را مي شناسند وجود دارد و در نهايت اين عواطف است كه بر آن كينه ها غلبه خواهد كرد.

در روزهايي كه در شعبان المعظم هستيم، ياد افطارهاي كوتاه او در اين ماه در ميان جلسات مي افتم كه پس از ذكر كوتاهي بر زير لب با جرعه يي چاي به استقبال آن مي رفت. از خداي متعال رهايي او و ديگر آزادي خواهان و عدالت جويان در بند را مسالت دارم و اميد آن كه روزي هيچ زنداني جاي خداياري ها نباشد.

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  | 

در شرايط دردآوري كه ميليون ها راي ملت به يغما رفته و از فرزندان پاك و دلاور ملت ده ها تن شهيد، صدها تن مجروح و تحت ضرب و شتم و تعداد كثيري در بند جور كودتاچيان به سر مي برند، رجوع به لنگرگاه هاي معنوي و ديني كه تقويت كننده ي نيروي مقاومت و انگيزه بخش تداوم مبارزه تا احقاق حق و سر جاي خود نشاندن ظالمان است، اهميتي بيش از پيش مي يابد.

هفته ي گذشته در كنار خانواده هاي اسراي كودتاي 22 خرداد و همراه با جمع زيادي از دوستان، مراسم دعاي كميل كه يكي از زيباترين و عميق ترين نيايش هاي معتبر ديني است، در دارالزهراء ولنجك تهران برگزار شد. در اين محفل دوستان علاوه بر بهره گيري از بركات معنوي دعا كه در فتنه هاي اخير احساس نياز به آن مي شد، فرصت يافتند تا در شرايط فوق امنيتي روزهاي پس از 22 خرداد تجديد ديداري كرده و از احوال هم باخبر شوند.

بنا بر نظر مثبت اكثريت دوستان، قرار شد اين برنامه در هفته هاي بعد نيز ادامه يابد كه با مساعدت دوستانه ي جناب حجت الاسلام محتشمي پور كه متولي دارالزهرا است، اين مجال بار ديگر فراهم شده تا دوستان از بركت جماعت و نيايش و تجديد ديدار بهره مند شوند. البته طبيعي است كه در اين گونه مجالس با توجه به شان مجلس و محذوريت هاي موجود، كسي انتظار بحث هاي داغ و تند سياسي نداشته باشد، هرچند هيچ جماعتي هم بي بركت اجتماعي نيست.

زمان اين برنامه فردا پنج شنبه ساعت 20:45 و آدرس آن هم از اين قرار است: ولنجك، ضلع جنوبي ميدان شهيد بهشتي، خيابان هشترودي، خيابان بيضاوي غربي، خيابان كيوان، پلاك 3، مجموعه فرهنگي دارالزهراء

به انتظار ديدار دوستان در اين محفل مبارك هستيم.

نوشته شده توسط  در ساعت  | لینک  |